ناگفته

HTML tutorial
ناگفته

لطفا خاموش دنبال نـــکنید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

سفرنامه - کمتر از یک سال!

دوشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۳۴ ق.ظ

وقتی به خانۀ تِدشان اینها رسیدیم باران به شدت می‌بارید. خیلی سریع از ماشین پدر گرامی‌اش پیاده شدیم و به سمت منزل‌شان رفتیم. با شلوار یاسون خوشتیپ شده بودم. بلافاصله رفتیم بالا و لباس‌هایمان را عوض کردیم. به اصرار تِد شلوار و لباسمان را که کپک زده بود به مادرش سپردیم که ایشان هم به ماشین لباسشویی بسپارند و تمیز و نظیف شویم و پیش همه عزیز شویم. طی مدتی که لباس‌ها در حال شسته شدن بودند ما هم نامردی نکردیم و خیلی سریع یک دوش آب گرم زدیم بر بردن و سرحال و البته خسته نشستیم به گپ زدن. آنقدر خسته بودیم که دیگر حتی جرئت اینکه بخواهیم همان شب به سمت مشهد حرکت کنیم را هم نداشته باشیم! برای همین برنامه را به این منوال مرتب کردیم که فردا به سمت مشهد راهی شویم. آن شب را به گپ و گفت با خود تِد و البته پدر گرامی‌اش و همچنین پی‌اِس سپری کردیم و بعد مثل خرس خوابیدیم. البته برنامه اینطور بود که فردایش صبح زود بیدار شویم و کمی در شهر بچرخیم و بعدش کمی سوغاتی بخریم و بعدش هم به سمت مشهد حرکت کنیم ولی خب از آنجا که ما خیلی به برنامه اهمیت میدادیم، تا لنگ ظهر خوابیدیم و بعد که بیدار شدیم با پیشنهاد تِد مبنی بر اینکه ناهار را بخوریم و بعدازظهر به گشت و گذار بپردازیم مواجه شدیم. خب پیشنهاد معقولی به نظر میرسید؛ ولی با وجود اینکه اصلا دلمان راضی نبود که این همه مزاحم خانواده‌اش باشیم ناهار را ماندیم و تصمیم گرفتیم که بعدازظهر به سمت مشهد حرکت کنیم.

ناهار را که زدیم بر بدن کوله بار سفر را جمع کردیم و اول رفتیم طبقۀ بالا منزل خودِ تِدشان اینها تا عرض ارادتی خدمت خانوادۀ گرامی‌اش داشته باشیم. چند دقیقه‌ای نشستیم و چایی خوردیم و گپ زدیم و بعد خیلی صمیمی و گرم از ایشان خداحافظی کردیم. با تِد راهی شهر شدیم و بعد ما ماندیم و یک گرگان و یک تِد که حتی کمتر از ما آنجا را بلد بود! گفتیم «وات تو دو؟! وات نات تو دو؟!» و بعد شروع کردیم به چرخیدن در شهر. تِد البته یک بازار بلد بود و ما را به آنجا برد. درون بازار آنقدر چرخیدیم و چیز میز خریدیم تا اینکه رسیدیم به یک مکان لاکچری و آن چیزی نبود جز یک امامزاده که معماری‌اش معماریِ منحصر به فردی بود و البته حال و هوای معنویِ خوبی داشت. زیارتی کردیم و فاتحه‌ای خواندیم و بعد گردش را ادامه ندادیم. چرا ادامه ندادیم؟! عرض میکنم.

درست همان نزدیکی‌های امامزاده یک عدد بازارچه صنایع دستی وجود داشت که بافت خیلی لاکچری‌ای داشت و پر بود از چیزهای دیدنی و جذاب و البته حال و هوای خاص خودش! خیلی سریع شروع کردیم به فیلم گرفتن و عکس گرفتن و عکس پروفایل‌هایمان را تا سالها که نه تا کمتر از یک سال تامین کردیم. باز هم میپرسید چرا کمتر از یک سال؟! خب تلگرام فیلتر شد؛ قسمت نشد همه‌اش را بگذاریم پروفایل! در تمام طول گردش در سطح شهر میگفتیم و میخندیدیم و هی لذت میبردیم. البته هوا هم خیلی خوب و مطبوع بود و اصلا جان میداد تا با رفقای موافق قدم بزنی.



پ.ن: به دلیل تنبلی نویسنده انتشار این قسمت خیلی طول کشید. شما ببخشید.
برای خواندن قسمت های قبل به این لینک مراجعه کنید.

نظرات (۲)

بح بح :))))
پاسخ:
چح چح!
سفرنامه هاتون خوندنیه:)

کاش عکس اون امامزاده رو هم میذاشید...
پاسخ:
در دلم بود که بذارم. ولی خب هارد وصل نبود حسش نبود وصلش کنم! خخخخ

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی