ناگفته

HTML tutorial
ناگفته

لطفا خاموش دنبال نـــکنید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

ساعت سه بعدازظهر شنبه هفتم جولای 2018 از خواب بیدار شده، به سمت یاسین رفته، او را از کافی‌نت برداشته، قصد گشت و گذار در تبریز نموده، راه‌ها زیر نور خورشید طی کرده و به سمت گردشگاه‌های تبریز رفتیم. خب گردشگاه خاصی که مد نظرمان نبود، ولی تابلوهای بیشماری توی خیابان‌های تبریز مقاصد گردشگری و دیدنی را به گردشگران نشان می‌دهند. همینکه آمدیم قدم از قدم برداریم، تِد دراز کشید روی زمین و خِشتک درید و جیغ و داد سرداد و فریاد زد «گشنمه». اولویت را شکم قرار دادیم و دنبال یک مکان برای صرف وعدۀ ناهار گشتیم. هوا گرم بود و ما گرسنه و تشنه. در اقصی‌نقاط شهر مشاهده می‌کردیم که بعضی افراد توی آکواریوم ماهی شربت خاکشیر و بعضاً تخم‌شربتی می‌فروشند. سه عدد از همین شربت‌ها زدیم بر بدن و رفتیم سراغ کوچۀ مغازه‌های سنگی که وسطش هم ساخت و ساز بود. کوچۀ مغازه‌های سنگی که وسطش هم ساخت و ساز بود را مهسا بهمان معرفی کرده بود. مسئله ای در اینجا مطرح است و آن اینکه در کوچۀ مغازه‌های سنگی که وسطش هم ساخت و ساز بود چه خبر بود؟! مهسا می‌گفت همان وسط‌های کوچۀ مغازه‌های سنگی که ساخت و ساز در آنجا بود یک مغازۀ کوچک مال آقای صالحی است و اغذیه فروشی دارد. همبرگرهایش هم حرف ندارد.

در راه صالحی!

مغازۀ آقای صالحی به قدری کوچک بود که سه نفرمان هم به زور داخلش جا شدیم. ولی چشمتان روز خوب ببینید، همبرگری به ما داد که منِ همبرگرنخور عاشق همبرگرهایش شدم و اگر یک بار دیگر هم بروم تبریز حتما به اغذیۀ آقای صالحی سر خواهم زد. راستش را بخواهید اول که همبرگر را گرفتم دستم اصلا فکر نمی‌کردم یازده هزارتومان سرمایه در دستانم است؛ ولی وقتی یک لقمه ازش خوردم تازه فهمیدم سرمایه‌ای بیش از اینها در دستان مبارکم جا خوش کرده است! ضمناً اولین گربۀ لَش را همان جلوی مغازۀ آقای صالحی در کوچۀ مغازه‌های سنگی که وسطش ساخت و ساز بود دیدیم.

      

از آنجایی که جمعاً از مشهد تا تبریز سه بار فیلم اکسیدان را توی اتوبوس‌ها دیدیم، ارادت خاصی به پدر پیدا کرده بودیم و تصمیم گرفتیم مقصد بعدی‌مان را کلیسا قرار دهیم. هم فال بود و هم تماشا. هم می‌توانستیم از فضای معنوی کلیسا بهره ببریم و از دیدنش لذت، هم از دیدن پدر، فیض!*

با استفاده از تابلوهای راهنما به سمت کلیسا به راه افتادیم. آفتاب داغ بود و خورشید سوزان! هوا گرم بود و دما بالا! گرما زیاد بود و سرما کم! بعد توی این وضعیت ما از کجا باید بدانیم کلیسا روز شنبه بسته است؟! اصلا برتریِ اسلام همینجا خودش را نمایان می‌کند. دربِ مسجد همیشۀ خدا باز است روی مسلمین. چرا باید دربِ کلیسا را هفته‌ای یک بار باز کنند؟! اصلا انصاف است پدر توی کلیسا نمازهایش را فرادی بخواند؟ باور کنید انصاف نیست. بگذریم... قسمت نشد پدر را ببینیم و حسرتش ماند به دلمان. با خودمان گفتیم هیچ عیبی ندارد. فردا صبحِ علی‌الطلوع می‌آییم و اولین افرادی خواهیم بود که نزدِ پدر عرض ارادت می‌کنیم. خیلی سریع از آن حوالی محو شدیم و به سمت دیگر گردشگاه‌های تبریز راهی شدیم. خب به نظر نزدیک‌ترین مکانِ دیدنی ارگ علیشاه بود که بنایی واقعا عجیب و غریب بود. یک دیوار قطور و بزرگ کاملا آجری با ارتفاع خیلی زیاد که در حال مرمت بود. حالا دو تا آدم فرهیخته و کاملا فرهنگی مثل من و تِد داریم از تماشای آن عظمت عجیب و غریب لذت می‌بریم و این وسط یک آدم مثل همین یاسین بحث دستشویی را مطرح می‌کند. دربه‌در دنبال دستشویی می‌گشت بندۀ خدا. چند دقیقه‌ای گشت تا بالاخره کشفش کرد. بدیهتاً به سمتش رفت. اما نمی‌دانم چرا یک صدایی از آن انتهای تاریکی آمد! نگاهم را چرخاندم ببینم چه بود؟! هیچی ندیدم جز تاریکیِ موجود در اتاق نگهبانی. یاسین هم مثل من و باز به راهش ادامه داد. دوباره که صدا آمد کمی دقیق‌تر شدیم. یک مردِ سیاه‌پوش با ریش‌های بلند و خفن آمد بیرون و شروع کرد به داد و بیداد کردن به زبان ترکی! خیلی سریع و چالاک به سمتش رفتم که یک عدد کشیده بخوابانم توی گوشش و بگویم مردک! اگر فحش دادی که حقت است و اگر فحش ندادی بازم حقت است که با گردشگر جماعت اینطوری حرف می‌زنی! به سمتش که می‌رفتم نامرد سوئیچ موتور تریلش را برداشت و سریع به سمت یاسین رفت. من هم اکشن راهم را کج کردم باز به سمتش رفتم. با غیظ بهش فهماندیم که دلیلی ندارد در یک مکان گردشگری اولا دستشویی وجود نداشته باشد، دوما وقتی چند نفر گردشگر با تیپِ ضایعِ گردشگری دارند راه می‌روند چه دلیلی دارد زبانِ پیش‌فرضِ شما روی ترکی باشد؟! الحق که حقش بود همانجا چالش می‌کردیم تا درس عبرتی باشد برای دیگران.

القصه؛ مجبور شدیم برای رفع حاجت به سمت کوچۀ میارمیار برویم و امامزادگان دال و ذال...

         

* جمله سخت شد نه؟! برید کیف کنید!

نظرات (۴)

واقعا ک...من ی هفته اس دلم همبرگر میخاد!
از خوردنی تعریف کنید فقط خو؟
(البته از حق نگذریم از دسشویی هم تعریف میکنید:دی)

گفتید شربت...
تو کربلا نجف این ابمیوه ها تو اون گرما بدجور چشمک میزد.
اما وقتی ب عمق ماجرا پی بردم ک یه نصفه شب راهیی حرم شدیم و دیدیم بعله!
در همون گرما این ابمیوه ها بیرون دارن با مگسا حال میکنن:/

چرا اون عاغا عصبانی بودن؟
پاسخ:
وظیفه م همینه. که دل بسوزونم برین تبریز گردشگر جمع بشه براشون! خخخخ.
از دستشویی هم تعریف میکنم از مکان ها هم تعریف میکنم. ولی خب شما فقط خوردنی هاش رو میبینید.
البته شربتای اینا خب چون زیاد میفروختن واقعا تمیز بود به نظرم.
اون آقا هم فکر کنم به خاطر این عصبانی بود که نمیدونم واقعا. خخخخ. الله اعلم. ولی کم مونده بود بزنمش.
مهسا که بود و چه کرد
پاسخ:
وبلاگ نویس بود رفیق تد بود
تاریخ شمسیش کی میشه؟
پاسخ:
خودت حساب کن حسش نیست.
فکر کردم تور لیدرتون بود
پاسخ:
عجب! سفرلیدرمون بود از راه دور. جاهای مختلف رو معرفی کردن.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی