ناگفته

HTML tutorial
ناگفته

لطفا خاموش دنبال نـــکنید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

سفرنامه آذربایجان - عینک نامرئی

يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۸ ق.ظ

با همه نگرانی‌ها و وسواس‌ها موعد سفر فرا رسید و روزی از روزها یاسین به من گفت که تا فردا ساعت هفت کار دارد و بعدش می‌توانیم جیغ بزنیم و فرار کنیم. شاید باورش برایتان سخت باشد ولی بهش گفتم باشه. و فردایش ساعت هفت شب کاملا آماده بودم و با همه دیده بوسی کردم و بعد زنگ زدم به یاسین و با صوت «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد» مواجه شدم. با خودم گفتم شاید در طول روز وقت نکرده گوشی‌اش را شارژ کند؛ ولی وقتی ساعت نه و ربع شب بعد از تماس شصت و سوم با همین صوت مواجه شدم، دیگر کم کم نگرانی بر تمام وجودم رخنه کرد. از آن طرف تِد پیگیر بود و هی سرِ من غر می‌زد که آخر چه شد ملعون‌ها! می‌آیید یا نه؟! آن خرسِ بیشۀ تدبیر دیگر طاقتش طاق شده بود و من هم کلافه بودم. تنها احتمالی که می‌دادم این بود که پدرش یاسین را توی انباری زندانی کرده و گفته حق نداری پایت را از این خانه بیرون بگذاری!

آخرین اتوبوس ساعت یازده شب حرکت کرد و یاسین ساعت دوازده شب بالاخره یک پیام توی تلگرام به من نداد و آن پیام را توی واتس آپ به من داد. واقعا فکر کردید ما هم مثل آن‌ها ضدنظامیم که قندشکن داشته باشیم و تلگرام؟! بروید... بروید پشت سر پسرهای محلۀ خودتان صفحه بگذارید. از خدا هم بترسید. القصه، این پسرِ نظامدوست خیلی سریع رفت سر اصل مطلب و گفت که کارش طول کشیده و برای همین نتوانسته به قرار برسد.

پارسال هم دقیقا یک ساعت و دوازده دقیقه مرا توی ایستگاه متروی طرشت تهران کاشت و امسال هم که مرا باز چند ساعتی مچلِ خودش کرد! چه کنم؟ از شدت بزرگواری بخشیدمش و برای فردا قرار گذاشتم.

میتوانستم بگویم فردا شب ساعت هفت یا هشت یا حتی نه شب توی ترمینال حاضر باشد و بعد با هم برویم، ولی از شما چه پنهان، ترسیدم باز کار بریزد سرش و باز معطلی صورت بگیرد و خون و خونریزی و از این قبیل داستان ها... این شد که در نزدیک‌ترین زمان ممکن قرار گذاشتم و گفتم هرکاری هم که داری بیا با خودم می‌رویم انجامش می‌دهیم. قرار بر این شد که ساعت پنج و ربع بعدازظهر توی ایستگاه متروی شریعتی یکدیگر را ببینیم و بعد برویم برایش عینک آفتابی بخریم و بعد برویم حرم و بعد سفر را آغاز کنیم.

از کودکی یک عادت خوبی داشتم و آن این است که همیشه حداقل ده دقیقه زودتر در محل قرار حاضر می‌شوم. این عادت را تا آنجا پرورش دادم که آن روز، نه ساعت پنج و ربع، بلکه ساعت سه و نیم در محل قرار حاضر بودم! به یاسین زنگ زدم و گفتم من زودتر رسیدم سر قرار و اگر امکانش هست تو هم کمی زودتر بیا. شاید باورش برایتان سخت باشد ولی یاسین گفت باشه! این باشه گفتن همانا و ساعت پنج و ربع رسیدن سر قرار همانا! خدا را شکر گفتم زودتر بیا، وگرنه معلوم نبود چقدر قرار است علاف شوم! ریا نباشد طی مدت انتظار برای یاسین از ایستگاه کتاب یک کتاب برداشتم و تمامش کردم. بالاخره از یک انسان اهل فرهنگ و هنر اینطور انتظار می‌رود که وقت خود را بیهوده هدر ندهد دیگر!

بالاخره یاسین و رسید و خیلی سریع احوال پرسی کردیم و خیلی سریع‌تر توی آفتاب سوزنده به سمت عینک ‌فروشی‌های شهر راه افتادیم. آفتاب خیلی سوزنده بود ها. فکر نکنید الکی می‌گویم. خیلی سوزنده بود! اینکه اینقدر روی سوزنده بودن آفتاب تاکید دارم دلیل دارد؛ میخواهم از عمق سوزنده بودن یک مسئله برایتان بگویم. شاید این بار هم باورش برایتان سخت باشد ولی باور کنید یاسین توانسته بود عینک برادرش را قرض بگیرد. حالا خودِ این مسئله زیاد مهم نیست، مسئلۀ مهم این است که ما قرار بود برویم برای یاسین عینک بخریم و این ملعون عینک داشت! این شمرِ زمانه حتی اشارۀ کوچکی هم به این مسئله نکرد که ما حدودا دو کیلومتر راه را زیر نور سوزندۀ آفتاب راه نرویم. البته اینهایی که گفتم همه شوخی بود. وگرنه همان اول عینک یاسین را دیدم و آن همه راه را برای گذراندن وقت و نگاه انداختن به کتاب‌فروشی‌های شهر رفتیم. طفل معصوم اینقدر ها هم خنگ نیست!

نظرات (۹)

خرس بیشه ی تدبیر را دوست داشتم
دوست دارم ماجراهای سفر شما را بخوانم :)))

پس از بچگی میرفتی سر قرار!؟
شما سه کله پوک واقعا قلم خوبی دارید
پاسخ:
خرسِ بیشه تدبیر هم شما رو دوست داشت و ایضا ماجراهای سفر ما هم دوست داره شما رو بخونه!
آره از همون بچگی! میرفتم دم در خونه رفیقم با هم بریم مدرسه. ها ها ها ها ها
لطف دارید.
مدرسه تون مختلط بود یعنی؟
پاسخ:
تا اختلاط رو از چه زاویه ای بررسی کنیم!
از زاویه جنسی دیگه :|
جنسیت بابا!
پاسخ:
جنسیت بابا که معلومه. نر و مذکر!
ولی خب از لحاظ جنسی مختلط نبود. همونطور که مستحضر هستید ما از اون خانواده هاش نیستیم. قرار هامون همه با جنس موافقه!

با بابات چیکار دارم من! :)
پاسخ:
گفتم شاید بخوای یه فاتحه براش بخونی! خخخخ
چندشنبه است مگه!
پاسخ:
مگه ما اهل کلیساییم که به روز هفته کار داشته باشیم؟!
تبریزم کلیسا داشت؟
پاسخ:
همینجور خشک و خالی که نمیشه جواب بدم! زیر لفظی نمیخوام ولی خب صبر کن شیرین تر بخون بعدا.
 پس تا سفره رو بکشی صبر میکنم
پاسخ:
تا یک هفته دیگه فکر کنم برسیم بهش! 
😂
پسرای محلمون تو تل کانال نزدن اصلا ک پشت سرشون صفحه بذاریم😁

کاملا مشخصه حق سروقت بودن دوستتونو برداشتید که انقدر زود اومدید سرقرار....

فقط عینک خریدنتون😂
خیلی خوب بود😂😂
پاسخ:
باور کنید اون من نیستم. اون پسرِ مردمه. من نیستم.
حقش رو واقعا خوردم. شاید حق خیلی های دیگه رو هم من خورده باشم!
خوب خوندید.
الان فهمیدم این قلم نوشتنت در سفرنامه هایت را خیلی دوست دارم :)
[ میدانم الان میخوای بنویسی که قلمم هم شما را دوست دارد! :| ]
پاسخ:
نه دیگه. اینجا میخواستم بگم تشکر. بعدش بگم قلمم هم تو رو دوست داره.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی