ناگفته

HTML tutorial
ناگفته

لطفا خاموش دنبال نـــکنید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

سفرنامه آذربایجان - زیر خط فقر

شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۱ ق.ظ

به لطف مدیریت صحیح و خیلی اصولی مدیران عزیز کشورمان، گزینه‌های روی میز برای گردشگری روز به روز نامحدودتر میشود. این اواخر که خدا را شکر خیلی دیگر نامحدود شد. حالا یک چیزی میگویم دلتان بسوزد؛ ما دستشویی‌مان توی حیاط‌مان است و این یعنی من از همۀ شماهایی که دستشویی‌تان توی خانۀ‌تان است گردشگرتر محسوب میشوم. حالا جا دارد خدا را شکر کنم ارائۀ نظریه «تغییر دکوراسیون هم خود نوعی گردشگری ست» بعد از چیدن برنامه‌هایمان صورت گرفت؛ وگرنه ممکن بود یکی از بچه‌ها بگوید به همان تغییر دکوراسیون اکتفا کنیم.

شیراز و اصفهان و تبریز و شمال را گذاشتیم روی میز و بهشان نگاه کردیم. شیراز و اصفهان و تبریز دور بودند. اصفهان و شیراز به نظر گرم می‌آمدند و تبریز نسبتا بهتر بود. شمال را هم که سال گذشته یاورش را استاد کردیم رفت پی کارش. فقط ماند تبریز و خیلی سریع و اکشن تبریز را به عنوان مقصد سفرمان برگزیدیم. این گزینش شروع برنامه ریزی‌هایمان را کلید زد. خیلی سریع شروع کردم و همه چیز را توی سررسیدم نوشتم. از هزینه و زمان سفر بگیرید تا لیست سی، چهل تا مسافرخانه و شماره تلفن و آدرسشان و مقاصد گردشگری و... .

همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت و طی این مدت که ما منتظر فرارسیدن زمان شروع سفر بودیم. فقط یک مورد تغییر کرد و آن هم هزینه حمل و نقل جاده‌ای بود که بیست درصد کشید بالا! زندگی خوش و خرم داشت پیش می‌رفت که ناگهان دیدیم یک هفته مانده به سفر و یاسین هنوز جواب قطعی در مورد اجازۀ والدینش را به ما اعلام نکرده است! با خود گفتیم ای وای! خاک وَ چوک! حالا چه کار کنیم؟! با پیشنهادِ خیره کننده تِد قرار بر این شد که به یاسین زنگ بزنم و از اوضاع و احوالش باخبر شوم. این پیشنهاد خیره کننده را سریعا پذیرفتم و زنگی به یاسین زدم و بعد از احوالش جویا شدم.

یاسین هم ناقلا شده بود و ما خبر نداشتیم! کَلَک میگفت غمی نیست، شب سفر به پدرم میگویم پدر من رفتم و بعد خیلی سریع می‌آیم. اصلا این حجم از ناقلایی را درون این پسر برنتابیدم. اطمینان خاطری ازش گرفتم و بعد خیلی سریع آن را با تِد هم به اشتراک گذاشتم.

این اطمینان خاطر البته فقط در رابطه با پا بودن و یا دست بودن یاسین بود. وگرنه از لحاظ مالی هنوز فقط تِد اطمینان خاطر داشت. آنقدر توی آن آجیل فروشی سر مردم کلاه گذاشته بود که برای خودش ثروتی افسانه‌ای اندوخته بود. نویسندۀ زردنویسی مثل یاسین و گرافیستی دون‌پایه مثل من، به شدت تباه بودیم و از پول هیچ خبری نبود! کلِ پولی که داشتم عبارت بود از دویست هزار تومان که از رئیسم طلب داشتم و هفتاد هزار تومان که از یکی از همکلاسی‌هایم می‌خواستم و جان ما آقا بیا و پول ما را بده. به جان خودت که میخواهم دنیا نباشد و تو باشی اصلا هزار تومان تخفیف میدهم بیا و شصت و نه هزار تومانم را بده. اَه... از اصل ماجرا دور نشویم؛ روی چند صد هزار تومان قرض گرفتن از اینور و آنور هم حساب باز کرده بودم. یاسینِ بیچاره هم که شش هفت ماه حقوق از هفته‌نامه‌ای که اسمش را نمی‌برم طلب داشت و این مشتبا پولش را نمی‌داد. آقا بیا جان ما تو هم پول این بیچارۀ فلک زده را بده. القصه؛ از لحاظ مالی وضعیت‌مان به شدت اسفناک بود و هر لحظه امکان لغو سفر از این لحاظ بود.

از لحاظِ روحی ولی هر سه احتیاج به این سفر داشتیم و اگر این اتفاق نمی‌افتاد امکان خودزنی و خودکشی و از این قبیل در هر سه‌مان وجود داشت. اصلا همین تِد هر روز خودش را میزد و میگفت حسین به جان خودم سفر کنسل بشود می‌آیم مشهد و هردویتان را میکشم؛ می‌خواهم بگویم امکان قتل هم وجود داشت! بعد از یک سال کار طاقت فرسا این سفر به شدت می‌توانست حالمان را عوض کند و در این دوران جوانی اگر استفاده‌اش نکنیم پس کِی؟! چهار روز دیگر که متاهل شدیم دیگر از این سفرها خبری نیست. شما بگویید هست؟

نظرات (۷)

پیشنهاد خیره کننده😂
مدیونید اگ فک کنین هفته نامه رو شناختیم😂

خیر!چهار روز دیگه با همسر و همسران محترم دوستان سفر میروید.
پاسخ:
مدهوش کننده حتی!
اگه راست میگید بگید کدوم بود؟!
خرج میره بالا نمیصرفه!
هر نجور حسابلاسان صرف نَ اَلِر!
ترکی گفتم هرجور حساب کنی نمیصرفه! خخخخ
😂

فقط مرسی سرعت عمل در یادگیری ترکی😂😁

پاسخ:
دیگه چه کنیم!
من میگم این تد از اون دو درصدیاس هیشکی باور نمیکنه. اینم شاهدش.!
ولی خب درمقابل خسیس :))

دست و پای زبان تُرکی ما رو که شکستین برادر.
پاسخ:
دقیقا از هموناست!
در مورد زبان ترکی هم تا جایی که تونستم دقت کردم همین جمله رو فقط از رو تبلیغ اسنپ یاد گرفتم! 
دستشویی ما هم تو حیاطمونه :|    

آقا سر این قضیه هزینه سفر واقعیت رو نوشتید؟ :|  یا اون کارت دیگه رو رونکردید؟
پاسخ:
واقعیته. تو سفرنامه همه چی واقعی نوشته میشه
چه سفر خطیری :|
پاسخ:
میخونی اصلا؟ چی تند دیدگاه مینویسی! خخخ
:|
تو الباقی دیدگاه هامو قورت می‌دم!
پاسخ:
جدی؟
باور کن :)
پاسخ:
اجازه بده باور نکنم خخخخ. باور میکنم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی