ناگفته

HTML tutorial
ناگفته

لطفا خاموش دنبال نـــکنید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

سفرنامه آذربایجان - رفیقان کجاییم؟ دقیقا کجاییم؟

سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۴۷ ب.ظ

توی همان محله کنار یک بیمارستان نشسته‌ بودیم و منتظر پاسخ منصور بودیم. منصور از رفقایِ قدیمیِ تبریزیِ گلِ من است. منصور خودش راه رسیدن به کلیبر را نمی‌دانست برای همین می‌خواست از کسی بپرسد و بعد بهمان خبر بدهد. پرسید و خبر داد. علی هم یک راه را به نقل از پدرش بهمان پیشنهاد کرد. خر مغزمان را گاز گرفت و به پیشنهاد منصور جامۀ عمل پوشاندیم. پیشنهاد منصور این بود که اتوبوس‌های مشگین‌شهر را سوار شویم، توی راه در شهر اهر از اتوبوس پیاده شده و به سمت کلیبر حرکت کنیم. ولی منصور به این امر آگاه نبود که از تبریز به کلیبر و بالعکس، اتوبوس هست! این اعتمادِ بی فکر به منصور، یک اشتباه استراتژیک بود که کلی هزینه و زحمت برایمان به بار آورد. البته نمی‌شود کلیۀ تقصیرها را گردن منصور انداخت. چرا که ما به حرف فروشنده بلیط هم گوش کردیم که می‌گفت مشگین‌شهر یک شهر توریستی و خفن است! برای همین بود که تصمیم گرفتیم توی اهر از اتوبوس پیاده نشویم و یک‌راست برویم مشگین شهر تا آنجا را هم ببینیم. توی ترمینال فروشندۀ بلیط هروقت چشمش به من می‌خورد یک بار از من می‌پرسید شما چقدر به من پول دادید؟ و من هر بار بعد از این سوال میگفتم 33 هزار تومان! این سوال را بارها تکرار کرد و من هر بار گفتم 33 هزار تومان! وقت سفر رسید و جملگی سوار شدیم. البته جملگی که می‌گویم یعنی من و تِد و یاسین و یک عدد سربازِ وطن و یک خانم و بچه‌اش؛ همین. اتوبوس خنک بود و شاگرد راننده که یک پسر بچۀ کوچک بود فارسی را خیلی سخت حرف می‌زد و به ما هی تهمت اعتیاد می‌زد! همان اول به ما گفت «سیگار نکشین ها!» و بعد که آن سرباز وطن شروع کرد به سیگار کشیدن آمد و نگاهی عاقل اندر سفیه به ما انداخت و گفت «سیگار کشیدین؟!» بیچاره فکر کنم قیافۀ تِد را که دیده بود فکر کرده بود مصرف کننده هروئین است و یا شاید هم کراک!

تصورمان این بود که هرچقدر که جلوتر می‌رویم به مناطق جنگلی نزدیک‌تر شویم و کوه‌هایی را ببینیم که با درخت پوشیده شده‌اند. ولی هرچقدر که نزدیک‌تر می‌شدیم به مناطق بیابانی نزدیک‌تر می‌شدیم و تعجب‌ و نگرانی‌مان بیشتر. نکند آنطور که تعریف می‌کردند نباشد و فریب خورده باشیم؟!

وقتی به یک روستای تقریبا شهرمانند رسیدیم اتوبوس ناگهان پیچید توی یک گاراژ! گاراژ خلوت بود و مرموز. چند نفری آن گوشه به ماشین‌هایشان تکیه زده بودند و انگار که منتظر ما بودند. اتوبوس دقیقا کنار آن‌ها ایستاد. من با خودم فکر می‌کردم که چرا اتوبوس باید برود توی گاراژِ متروکِ یک روستای تقریبا بزرگ؟! خیلی سریع یاسین و تِد را بیدار کردم. دیدیم پسربچۀ کمک‌راننده به ترکی چیزی می‌گوید و بقیه بلند شدند و رفتند بیرون. از همان جلو شروع کرد به کشیدن پرده‌های اتوبوس و به سمت ما حرکت کرد. خب یک پسر بچه‌ بود و نگرانی‌ای ایجاد نمی‌کرد. ولی وقتی خود راننده بلند شد و نگاهی مرموز بهمان انداخت و بعد رو به من گفت «رسیدیم» فهمیدم که واقعا رسیدیم به مشگین‌شهر.

از اتوبوس که پیاده شدیم آن افراد طبق معمول همۀ ترمینال‌ها گفتند: «....»

راستش چیزهایی را که می‌گفتند متوجه نمی‌شدیم ولی خب بعد که ما گفتیم «آقا ما ترکی متوجه‌ نمی‌شیم» گفتند: «میگم کجا میری؟ تاکسی میخوای؟» سری به نشانۀ عدم تمایل تکان دادیم و بعد با اصرار راننده تاکسی مواجه شدیم. یاسین شماره تلفنش را گرفت و گفت هروقت خواستیم برویم جایی با او تماس خواهیم گرفت و با خودِ خودش خواهیم رفت و اصلا نگرانی به دلش راه ندهد. بعد به سمت دستشویی‌های ترمینال رفتیم که از لذت‌های سفر، رفتن به دستشویی بعد از پایان سفر است.

وقتی می‌خواستیم از ترمینال بیاییم بیرون، سر درش را که خواندیم دیدیم نوشته ترمینال! ولی واقعا خانۀ ما بزرگتر از ترمینال مشگین‌شهر بود. همان حوالیِ ترمینال یک چایخانه پیدا کردیم و خوردن یک استکان چای را به همۀ کارهای عالم ترجیح دادیم.

بعد از خوردن چای احساس رهاشدگیِ عجیبی داشتیم. دیگر نه آشنایی داشتیم و نه دوستی. نه دوستی داشتیم و نه آشنایی و همچنین نه آشنایی داشتیم و نه آشنایی و از همه مهم‌تر نه دوستی داشتیم و نه دوستی.

نظرات (۱۲)

  • رضا `پسر از جنس پدر`
  • پس حسابی گم شدید خدا به دادتون برسه :))
    پاسخ:
    گم شدن که در آیین ما معنا ندارد!
    ما فقط گیج شده بودیم.
    عالی بود
    پاسخ:
    قربون داداش
    پس از لذت های سفرتون ایناس
    پاسخ:
    آره از لذت های سفر همینه. خسته و کوفته ده دیقه میشینی راحت میشی.
    مهر ماهی هستی؟
    بابا صبر کن برسی بعد 
    پاسخ:
    رسیدم دیگه. به محض اینکه فرصت خالی گیر بیارم مینویسمش. همینجوری کلی عقبم.
    بلی
    پاسخ:
    مهرماهیِ ساکن اقیانوس های گرم یا سرد؟
    نمی دونم :)
    پاسخ:
    کجاییِ زندگیت رو نمیدونی اونوقت رفتی در مورد چیستی و این حرفا درس خوندی؟! خخخخ
    اوووم خب بزن سرد
    پاسخ:
    حیف شد پس همسایه نیستیم. ما ساکن اقیانوس های گرمیم.
    گرفتی ما رو؟ 🤓
    پاسخ:
    نه دیگه دوری نمیشه که!
    هر وقت پس
    ساکن اقیانوس های گرم

    حسین مداحی: indiretta.blog.ir

    خبرت میکنم
    پاسخ:
    چوکاره؟!
    طولش می دی ها! یک بار بیا تند تند برام تعریف کن برم پی کارم خب
    پاسخ:
    اصلش همینه دیگه!
    مرسی توی کانال هم مینویسی :)

    پاسخ:
    البته کپی میکنم ولی خواهش میکنم! خخخخ
    رها شدگی؟؟من به جای شما حس غریبی کردم:/جمعه هم هست تازه:|
    پاسخ:
    همونه تقرببا.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی