ناگفته

HTML tutorial
ناگفته

لطفا خاموش دنبال نـــکنید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

سفرنامه آذربایجان - ده، بیست، سی، چهل..

چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۱۸ ب.ظ

من هنوز هم شدیدا معتقدم اگر موقع برپا کردن چادر توی پارک بذشهرِ کلیبر، یک دوربین مداربسته بالای سرمان کار میگذاشتند و بعد فیلم را با دور تند منتشر میکردند، می‌توانستند پربازدیدترین کلیپ تاریخ یوتیوب را به اشتراک بگذارند! دقیقا مثل پت و مت و چَت به خودمان میلولیدیم و هرگز نمی‌توانستیم چادر را برپا کنیم. از شانس بد من هم فقط جمع کردنش را دیده بودم و پهن کردنش را نه! ولی از آخر خودم نکته‌اش را گرفتم و چادر را به هر زحمتی شده پهن کردیم.

یاسین و تِد رفتند کمی ماست و دلستر و کنسرو لوبیا و نان خشک خریدند و آمدند. کنسروها را توی کیف‌هایمان گذاشتیم برای روزِ نبات‌داغ! نان و ماست را خوردیم و بالایش دلستر. آن شب توی چادر آنقدر بذله گفتیم و خندیدیم و کیف کردیم که از فراموش نشدنی‌ترین شب‌های عمرمان شد. فانوسِ لاکچری‌ای که از داماد‌مان دزدیده بودم فضای چادر را روشن کرده بود و گوشی‌هایمان را نوبتی با پاوربانک شارژ می‌کردیم. اراذل چند متر آنطرف‌تر پشت یک ساختمان در حال گپ و گفت بودند. صدای سگ‌هایی که معلوم بود حسابی گرسنه هستند فضا را مخوف تر کرده بود. ما همچنان دور هم در مورد در و دیوار و مسائل خاور میانه و اروپا و غرب چگونه غرب  شد و این چیزها حرف میزدیم. [ببینید]

وقت خواب رسید و من به این تِد بی فکر گفتم بیا و جان ما اجازه بده این درِ لامصبِ چادر را ببندم! گفت نه هوا خوب است. از من اصرار و از او انکار. همینطور شد که تا صبح علی الطلوع از سرما لرزیدیم و از شدت تنبلی هیچکدام‌مان هم حاضر نمی‌شد بلند شود آن زیپ را بکشد و در را ببندد. خورشید که طلوع کرد همچنان هوا سرد بود. در حالی که تِد را لعنت می‌کردم از جایم بلند شدم و با یک لگد بیدارش کردم. یاسین را هم بیدار کردم. صبح بود و وقت رفتن و گشت و گذار. اما سفری که هیجان صبحگاهی نداشته باشد اصلا سفر نیست. حیف بود واقعا توی آن شهر دلنشین یک گرگی، خرسی، چیزی بالای سرمان نبود. خیلی ناامید بلند شدیم و بساط را جمع کردیم و چون جمع کردن چادر را یک بار قبلا دیده بودم خیلی سریع چادر را هم جمع کردیم. هوا کمی تا قسمتی شرجی بود و اول صبح خورشید هم کمی گرم نشان می‌داد! رفتیم توی شهر و همانجا وسط پیاده‌رو دوتا پنیر خامه‌ای را با نان بربری زدیم بر بدن. [ببینید] [ببینید] [ببینید]

یک کم از سراشیبیِ یک خیابان اصلی رفتیم بالا و یکهو با یک تاکسی مواجه شدیم.

من: تا قلعه‌بابک چند میبری؟!

او: سی هزار تومن.

من: تا خودِ خودش میبری دیگه؟

او: آره بابا ببین قلعه اونجاست (و با دست به یک مکان بالای کوه اشاره میکرد). مردم همه میرن اونجا. از اونجا تا نوک قلعه‌بابک ده دیقه راهه پیاده.

نشستیم و بعد در میانه راه گفت: ببینین. تا اونجا بخوام ببرمتون یه کم پیاده روی‌ش طولانی‌تره. میبرمتون بالاتر که معمولا کسی نمیره. از اونجا دیگه خیلی راهش کوتاه تره.

گفتم: مگه نگفتی تا ده دیقه‌ایش میبری‌مون سی تومن؟!

گفت: نه تا ده دیقه‌ایش بخوام ببرمتون یه کم گرون‌تر میگیرم. جاده‌ش خاکیه نمی‌صرفه.

با دودلی گفتیم جهنم و ضرر؛ دندان‌گردی‌اش را نادیده گرفتیم و رفتیم. [ببینید]

نظرات (۳)

میشد بنویسی "چندتا اراذل چندمتر آنطرفتر..."
بدون نسبت دادن به شهری چرا که همه جا همه جور آدم داره :|
پاسخ:
خب همه میدونن همه جور ادم همه جا هست! میشد هم اونجوری بنویسم. راست میگین.
من نسبت به اون کلمه حساس شدم لطفا اگه امکانش هست همینجوری که گفتی ویرایش کن :)
پاسخ:
باشه. ولی حساسیت نداره ها!
من این چادر رو سه سوت برات پهن میکردمD:
ولی چادره می ارزید ها
پاسخ:
منم زون پس به سه سوت پهن کردم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی