ناگفته

HTML tutorial
ناگفته

لطفا خاموش دنبال نـــکنید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

سفرنامه آذربایجان - حسین سمسار و شرکا

شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۴ ق.ظ

کمی سخت یک تاکسی اسنپ آن اطراف گیر آوردیم و با همان به سمت ترمینال رفتیم. بلیط‌مان برای ساعت یازده بود و حدود یک ساعت قبل از موعد به ترمینال رسیدیم. بعد از نماز رفتیم و پشت سر یک عدد سربازِ بی تربیتِ بی خانوادگی که داشت سیگار می‌کشید روی صندلی‌های انتظار نشستیم و بازی‌ای از سری بازی‌های جام جهانی را دیدیم.  یک ربع مانده به موعد سوار اتوبوس شدیم و سفرمان به سمتِ تهران شروع شد. خستگی بر هرسه‌تایمان مستولی شده بود و از فرطِ همان خستگی در خوابی عمیق فرو رفتیم و یکهو دیدیم وارد شهر دودآلودِ تهران شدیم.

تهرانِ دودیِ داغ را رد کردیم و به ترمینال غرب وارد شدیم. هوا خیلی داغ بود. کمی توی ترمینال نشستیم و بعد به سمت متروی میدان آزادی رفتیم. همانجا یک فلافل نزدیم بر بدن چون خیلی مزخرف و بدمزه بود. اصلا به شما هم نصیحت میکنم که به هیچ وجه من الوجوه در تهران و مخصوصا در ترمینال های تهران چیزی برای خوردن انتخاب نکنید. هر سه‌تایمان نفری دو گاز از فلافل مذکور زدیم و بعد ادامه‌اش را انداختیم درون سطل زباله و بعد راهمان را کشیدیم و رفتیم.

یک جا توی یک سایه ایستادیم. تقریبا موعد خداحافظی از تِد فرا رسیده بود. تِد پیشنهاد کرد که از همانجا یک اسنپ بگیرد و به سمت ترمینال شرق برود. اما وقتی با هزینه بیست هزار تومانیِ این مسیر روبه‌رو شد خیلی سریع داستان را در آورد. داستان که میگویم یعنی همان نقشه همراه تهران. خلاصه، داستان را در آورد و مسیر اتوبوس‌ها را تا ترمینال شرق یادداشت کرد. من و یاسین او را تا اتوبوس‌های بی‌آر‌تی همراهی کردیم و در آن هوای داغ راهی‌اش کردیم. بعد دو نفری به سمت ترمینال جنوب عزیمت کردیم. البته اینکه مسیر را برعکس حدس زدیم و کمی از آنجا دور شدیم به پای خنگی‌مان نگذارید؛ ایستگاه‌ را عوض کرده بودند و تشخیص اینکه این خط به کدام سمت می‌رود سخت بود. به هر زحمتی بود خودمان را به ترمینال جنوب رساندیم. همان هیجان همیشگی را در ترمینال جنوب دیدیم. ترفندهای همیشگی را به کار بستم و بعد با یک تخفیف ویژه یک بلیط اتوبوس لاکچری برای ساعت دو ظهر گرفتم. کرایه سبزوار را دادیم و تا مشهد رفتیم. البته این بین یک کلاهی هم سرمان رفت. توی بلیط هم برای‌مان نوشته بودند سبزوار و این یعنی اینکه اگر بین سبزوار و مشهد هر بلایی سرمان می‌آمد شامل بیمه نمی‌شد. با ذکر «خدا بزرگه!» به سمت مشهد راهی شدیم.

در طول راه یاسین مشغول مطالعه کتاب «بخور و نمیر» بود و من هم غالبا به منظره خیره بودم و البته کمی هم «اثر مرکب» خواندم. گاهی در مورد مسائل مختلف مثل آینده و برنامه‌هایمان با یاسین حرف می‌زدم.  برای ناهار به همان ساقه طلایی و مختصر پذیرایی اتوبوس قناعت کردیم. کمی مانده به غروب از تِد خبر گرفتم و فهمیدم توی خانه‌شان زیر باد کولر گازی لم داده و دارد چای میخورد. موقع غروب دلمان میخواست دوباره مثل خرس به خوابی عمیق فرو رویم ولی رفتار زشت خدمۀ اتوبوس با مسافرین عراقی که جلوی ما بودند واقعا زشت بود و این مسئله اذیت‌مان می‌کرد. زمان به سرعت گذشت و نیمه‌های شب با مشهد روبه‌رو شدیم. حدودا ساعت سه بود که به ترمینال مشهد رسیدیم. خسته و کوفته بار سنگین را باز روی دوشمان گذاشتیم و بعد از ترمینال تا میدان بسیج با هم پیاده راه رفتیم. در طول مسیر بیشتر نگاهم به گنبد حرم امام رضا بود. خیلی دیر و خسته به میدان بسیج رسیدیم. در آنجا دیگر راه‌مان از هم جدا شد. یاسین باید به سمت غرب می‌رفت و من به سمت شمال. سوار تاکسی شدم و تا درب منزل رفتم. ساعت چهار صبح به منزل رسیدم...

بعد از اینکه به خانه رسیدم به مدت دو روز فقط خوابیدم! چادری را که به قیمت شصت هزار تومان خریده بودیم، با نخ و سوزن کمی دوختم و به قیمت دویست هزار تومن فروختم و پولش را بین خودمان تقسیم کردم. بدون فکر کردن به هیچ چیز اضافی فعالیت‌های روزمره را شروع کردم و از بودن کنار خانواده‌ام لذت بردم.

پ.ن: الحمدلله که تونستم نگارش این سفرنامه رو تموم کنم. اگر هرکمی یا کاستی بود به بزرگی خودتون ببخشید. تمام تلاشم رو کردم که کامل و جامع باشه و همه از خوندنش لذت ببریم.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی