ناگفته

HTML tutorial
ناگفته

لطفا خاموش دنبال نـــکنید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

سفرنامه آذربایجان - بازیگوش کی بودیم ما؟!

سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۷ ق.ظ

راستش را بخواهید تا حالا تنها ماشینی که داشتم یک ماشین ریش‌تراش است که از پدرم به ارث بردم. ولی عمیقا احساس می‌کنم اگر یک روز ماشین داشته باشم هیچوقت حاضر نشوم با زیرشلواری بروم اینور و آنور. آخر برادر من، خرسِ دوست داشتنیِ من، حالا درست است سر صبح است و تو هم کلِ راه توی ماشین هستی، ولی خب این انصاف است که با زیرشلواری و دمپایی ابریِ آبی آمده‌ای دنبال دوستانت؟! اصلا ما به درک، هیچ فکرِ دخترهای همسایه‌تان را نکردی که خدایی نکرده ممکن بود دچار عشق جانسوزت شوند؟! نکن برادر من. نکن. کمی از طولِ روزت را به ترسیدن از خدا اختصاص بده.

عمیقا معتقدم همین امثال تِد از خدا نترسیده‌اند که هوای شهرشان بوی ماهی می‌دهد! حتی خودِ شخصش هم بوی خوبی می‌داد (خواستم بگویم بوی ماهی می‌داد دیدم بهتان ناروا می‌شود!). خیلی سریع دیده‌بوسی کردیم و نشستیم و به سمتِ خانه‌شان حرکت کردیم. جای همگی‌تان خالی یک کولر گازیِ لاکچری درست در فاصلۀ یک متری‌مان نصب شده بود که همینطور بادِ خنک ول می‌داد سمت‌‌مان.

در همان هوای مطبوع و دل‌انگیزِ اتاق خیلی سریع بساطِ صبحانه فراهم شد و نشستیم و صبحانه را زدیم بر بدن و بعد هر کدام در سمتی وِلو شدیم. یاسین کمی رفت توی گوشی‌اش و بعد خیلی سریع خوابش برد و دیگر بیدار نشد. من هم که کلا اگر شب نخوابم روز خوابم نمی‌برد. نشستم و تن به ذلت دادم و هی پی‌اِس باختم! شاید باورتان نشود ولی حتی به همان برادرِ کلاس پنجمیِ این خرسِ بی‌فکر هم با اختلاف سه گل باختم!

کمی که تحقیر شدم بازی را رها کردم و گفتم بیا اصلا یک بازیِ دیگر. از همان چوب‌هایی که میچینند روی یکدیگر و بعد از پایین برمیدارند و هی ساختمان بالا می‌رود بازی کردیم؛ همین جمله را توی گوگل سرچ کنید اسمش را می‌آورد! خدا را شکر توی این بازی از تِد بردم و کمی تحقیر شدنم را کمرنگ‌تر کردم.

این بازی هم کم کم داشت بی‌مزه می‌شد که تِد خواست یاسین را بیدار کند. نگذاشتم و خودم یاسین را بیدار کردم و بهش گفتم که تِد می‌خواست بیدارش کند و من نگذاشتم. گفت آفرین و باز خوابید. زندگی را تا ظهر همینطور کسالت بار و به بطالت طی کردیم تا اینکه پدر گرامیِ تِد از سر کار آمد. از سفر قبلی با پدر تِد خیلی رفیق شده بودیم. خود تِد می‌گوید تا سرم را میچرخانم می‌بینم زنگ زده به شما دو نفر! خیلی سریع بساط یک گردش یک روزۀ مجردی را فراهم کردند و حدود ساعت یک ظهر به سمت جنگل‌های اطراف حرکت کردیم. یک نقطۀ بکر در نزدیک‌های روستای نرگس چال را انتخاب کردیم و رفتیم و بساط را پهن کردیم.

باد خنکی از لابه‌لای درختان عبور می‌کرد و هرازگاهی عرق نشسته روی بدن‌مان را سرد می‌کرد. من بودم و پدرِ گرامیِ تِد و یاسین و خودِ تِد و برادر کلاس پنجمیِ تِد و پسرداییِ نوجوان تِد. پدر تِد از شدت بزرگواری ما جوان‌ترها را فرستاد سراغ بازیگوشی‌مان و خودش تمام وظایف را بر عهده گرفت و بساط کیف و کوک‌مان را به نحو احسن فراهم کرد. ما همان دور و بر در یک فضای کوچک و تقریبا ناصاف با هم فوتبال بازی می‌کردیم و وظیفۀ لایی زدن به یکدیگر را به خوبی اجرا می‌کردیم.

بعد از صرف کبابِ ظهر و کمی استراحت، به سمت نقاط بکر جنگل راه افتادیم و آنقدر رفتیم که دیگر بچه‌ها نتوانستند بیایند و ما سه نفر همانطور در عمق جنگل فرو می‌رفتیم. جنگل شیب‌دار بود و آنقدر بکر که وقتی پایمان را می‌گذاشتیم روی برگ‌ها شاید پایمان تا نیم‌ متر توی برگ‌ها فرو می‌رفت. برای بالا رفتن از شیب جنگل به هیچ چیز جز نیروی پاهایمان نمی‌توانستیم اعتماد کنیم. حتی یاسین یک بار خواست به نیروی دست‌هایش اعتماد کند که نوک انگشتش به طول یک سانتی متر و عمق نیم سانتی متر به فارسیِ سخت بخواهم بگویم جر خورد. البته در کل جای نگرانی وجود نداشت؛ چرا که یک خرسِ قهوه‌ای همراه‌مان بود که خوب جنگل را می‌شناخت. به خاطر همین شناخت بود که خوب می‌دانست اینجور زخم‌ها را باید با تف ضدعفونی کرد!

تا جایی بالا رفتیم که دیگر از رسیدن به انتها ناامید شدیم. نشستیم، کمی آواز خواندیم و بعد قِل خوردیم و آمدیم پایین.

نظرات (۱۷)

پسر عمو کیه یره! پسردایی! مردک!
پاسخ:
حالا فرقی ندره!
نکنید آقا نکنید
این مدلی که شما تعریف می‌کنید بیشتر دلمان می‌سوزد :|
انصافاً عکس‌هاتون خیلی جذابه
پاسخ:
خب هدف هم همینه!
عکس هامون رو جذاب میبینید.
  • محبوبه شب
  • اسم اون بازی جومانجیه : )))
    پاسخ:
    جومانجی یا برج هیجان! هرچی!
  • محبوبه شب
  • یاد مستر آستانه بخیر
    فرمودین ps یاد ایشون افتادم!
    پاسخ:
    هنوز زنده ست و حاضر بیچاره.
  • محبوبه شب
  • عکس آخر
    الکی مثلا خیلی شاخین
    ما هم اصلا متوجه شکسته بودن تنه درخت نشدیم و میگیم ماشاءالله به ضربه مستر مداحی
    چه میکنه : ))))
    پاسخ:
    چه فکرایی میکنین! خب معلومه من شکستمش!
    نوچ نوچ نوچ و نوچ‌های بعدی! کمالِ همنشینی که میگن همینه ها. نمی‌دونم شما شبیهِ جنابِ تِد شدید یا اوشون شبیهِ شما :|
    پاسخ:
    شبیه هم بودیم خب.
    اگه نبودید که رفاقت شکل نمی‌گرفت. شبیه‌تر شدید. این نیت‌ها به اوشون بیشتر می‌خوره تا شما.
    پاسخ:
    از دوستان جیمی قدیمی تر بپرسید میفهمید از روز اول هردومون از این نیات پلید داشتیم به یک میزان!
    خب شاید به این دلیل باشه که اوشون بروز میدن شما کمی نه! به هر حال نکنید :| گناه داریم :| خدا را هم خوش نمی‌آید
    پاسخ:
    نه اتفاقا منم بروز میدم. شما کم دور  و بر من آفتابی میشین حس نمیکنین! 
    خب شما کمتر فعالیت می‌کنید :|
    پاسخ:
    آره اینم میتونه باشه! در هر صورت سر و ته یه کرباسیم.
    بله بله
    یادِ مرحوم محمدعلی جمال‌زاده افتادم. پدرِ داستان‌نویسیِ فارسی!
    پاسخ:
    چطور؟
    اسمِ یکی از کتاب‌هاشون سر و ته یه کرباس هست.
    پاسخ:
    آها.
    پس با زیر شلواری و دمپایی ابری بیرون اومدن بده حسین آقا ؟ که اینطور...
    پاسخ:
    خیر! قیاست اشتباهه. من تو محل با زیرشلواری و دمپایی ابری راه میرم.
    وگرنه از محل تا حالا خارج نشدم با این تیپ!
    خخخ،من فکر میکردم اون پسرکوچولوئه برادر یاسونه!از دور خیلی شبیهن
    پاسخ:
    شبیه به هیچکدومشون نیست! نه تِد و نه یاسون.
    بله لابد شبیه شماست:))
    پاسخ:
    نه والا.
    هیچکدام!
    تو محل هزار تفر تورو می بینن ولی تو ماشین کسی نمی بینتش. مثلا فرض کن اومده باشن تحقیقات واسه امر خیر! می بینن سوژه با پیژامه و دمپایی بیرونه
    پاسخ:
    نه اصلا هیچ ربطی نداره به هم! تو محل اولا هیچکس نمیاد برا امر خیر تا زمانی که من برم برا امر خیر.
    تو محل همه از بچگی منو با همین تیپ دیدن براشون طبیعیه!
    اینجور زخم هارو با تف ضد عفونی نمی‌کنند برادر من :|

    پاسخ:
    اتفاقا. با تف ضدعفونی میکنن. 
    از کی تا حالا خاصیت زد عفونی پیدا کرد این تف :|
    پاسخ:
    از وقتی من گفتم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی