ناگفته

HTML tutorial
ناگفته

لطفا خاموش دنبال نـــکنید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

سفرنامه آذربایجان - آزادشهر سقوط کرد!

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۰۴ ب.ظ

خوردن هرچیزی که بسته بندیِ پلاستیکی نداشته باشد در طبیعت خیلی دلچسب است. حالا اگر این چیز یک هندوانۀ بزرگ و شیرین باشد که دیگر نور علی نور میشود. نزدیک‌های عصر بود و وقت برگشتن بود. درست مثل سال گذشته که تِد و یاسین از فرط خستگی توی راه برگشت خوابشان برده بود، اینبار برادر تِد و پسردایی‌اش نایی نداشتند و عمیقا خوابشان برده بود. حالا شما پرواز کردن پدر تِد با ماشین از روی سرعت‌گیرها را ندیده‌اید؛ وگرنه به عمق خواب این بیچاره‌ها خوب پی می‌بردید. بندگان خدا حتی با این پرش‌ها هم از خواب بیدار نمی‌شدند.

وقتی به منزل تِدشان این‌ها رسیدیم سریع دوش گرفتیم و بعد نشستیم به مشاهدۀ فیلم سیاره میمون‌های 2 و از دیدنش لذت بردیم. تا آخر شب همینطور از زندگی لذت بردیم و بعد خوابیدیم. حالا این تِد بی‌فکر خندوانه بازی‌اش گرفت و گوشی به دست بیخ گوش ما نشست به خندوانه دیدن. البته خب آنقدر خسته بودم که شخصا هیچی متوجه نشدم و سخت خوابیدم! البته تِد بیچاره خیلی آسان خوابید و هی از اینور به آنور می‌شد و خوابش نمی‌برد.

از رسوم عجیب آزادشهری‌ها این است که وقتی خانه‌ای مهمان دارد نصف شب می‌آیند کنار پنجره و شروع می‌کنند به تیراندازی و از خودشان انفجار در می‌کنند. البته نصف شب حال نداشتم بلند شوم و نگاه کنم ولی خب واقعا صداهایی شبیه به تیراندازی و انفجار می‌آمد. یاد دوران دفاع مقدس افتادم که با یاسین و تِد شب عملیات والفجر میخواستیم بخوابیم و همینطور صدای تیراندازی و انفجار می‌آمد و خواب را از چشمانمان ربوده بود. یادش به خیر...

برنامۀ توی ذهن من این بود که صبح زود بیدار شویم و برویم گرگان و بعد کمی توی گرگان بچرخیم و طی زمان کنیم تا زمان سفر برسد و بعد برویم برای ادامۀ برنامه. ولی خب پرواضح بود که این کِسِل‌مَنِشانِ بی‌خِرد اصلا اهل بیدار شدن در صبح زود نیستند و خیالم باطل بود. هر روز دو اتوبوس ساعت دوازده و سیزده به سمت تبریز حرکت می‌کنند که ما باید به اولی می‌رسیدیم. ساعت‌های ده از خواب بیدار شدیم و صبحانه را زدیم بر بدن و خیلی اکشن راهی شدیم.

خدا را شکر بد دهن نیستم و بد‌ترین فحش‌هایی که از دهان مبارکم بیرون می‌آید بی‌ادب و بی‌تربیت است؛ اصلا حواسم به بالا نبود که مادر تِد منتظر است ما برویم تا پشت سرمان آب بریزد و همینطور داشتم سر تِد غر می‌زدم که ای مردک! چرا یادآور نشدی موهایم را شانه بزنم و از این حرف‌ها که یکهو دیدم صدای ریختن یک کاسۀ نیم لیتری آب از پشت سر آمد. سرم را که بالا گرفتم مادرِ تِد را دیدم و عرض ارادتی کردم و بعد راهی شدیم.

از آزادشهر تا گرگان با تاکسی به عوض مبلغی گزاف آمدیم و مستقیم رفتیم ترمینال. واقعا کِی ما انسان‌ها اینقدر پولکی شدیم؟! یک کیلو تخمۀ دوازده هزار تومانی را توی ترمینال میدادند 25 هزار تومان! دقیقا همان تخمه را بیرون از ترمینال و با ده متر فاصله می‌دادند شانزده هزار تومان!

یا مثلا سال گذشته که آمدیم گرگان جلوی دستشویی‌های ترمینال یک پیرزن پرحاشیه نشسته بود که خیلی ترسناک نگاه میکرد و اگر پول دستشویی را حساب نمی‌کردی همانجا سریع سرت را از تنت جدا می‌کرد. امسال داشتیم از نبودش حرف می‌زدیم و غیبت میکردیم که یکهو دیدیم جلویمان سبز شد و نگاهی سرشار از غیظ نثارمان کرد. ناقلا برای خودش یک دکۀ مخفی زده بود و آنجا به سر می‌برد. بد است، زشت است، اینقدر پولکی نباشیم.

کارهایمان را که سر و سامان دادیم رفتیم نشستیم توی دفتری که ازش بلیط خریده بودیم تا از سوز گرما در امان بمانیم و لقمه‌هایی را که مادر گرامیِ تِد برایمان درست کرده بود را بخوریم. حدود یک ساعتی همانجا نشستیم تا زمان حرکت فرا رسید...


نظرات (۴)

خیلی با نمک می نویسید،تا اینجا همشو خوندم تو کانال:)
پاسخ:
خیلی ممنون.
کتابتون کی میاد بیرون ؟ 
پاسخ:
بشین تا بیاد! خخخ
انقدر جدیه شوخیا ک من نفهمیدم اون رسم ازادشهریا واقعی بود یا چی؟😁


شب عملیات ولفجر ک میخواستین بخوابین؟😂😂
خیلی خوبع😂😂

+روا نبود نصفه شبی من دلم هندوونه بخواد.
از خوردنی تعریف نکنید😁
پاسخ:
اصلش هم همینه. باید لاکچری شوخی کرد!
اصلش اینع ملت با خوندن اذیت شن!
مردک! آزادشهر جاودانه‌‌یه! التیمور خودتان سقوط کنه!
پاسخ:
التیمور سقوط کرده مشتی! الان دولت موقت ذرم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی