ناگفته

HTML tutorial
ناگفته

لطفا خاموش دنبال نـــکنید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

سفرنامه آذربایجان - آبگوشت ممتاز

يكشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۳۲ ب.ظ

شاید در شهرهای ما رانندگی توسط بچه‌های کوچک امری عجیب به نظر برسد ولی آن پسربچه‌ای که ما در کلیبر دیدیم، جوری پشت فرمان نشسته بود که انگار شوماخر است لامصب و رانندگیِ کودکان در کلیبر امری طبیعی‌ست! همانجا در بهت فرو رفتیم و کنار جوی آب نشستیم و کمی استراحت کردیم. بعد یک پرس و جو کردیم و مکان سوار شدن به اتوبوس‌های تبریز را جویا شدیم. از زمانش اطلاع دقیقی نداشتیم؛ لذا یک تماس برقرار کردیم و مطلع شدیم! کمتر از نیم ساعت تا حرکت اتوبوس به سمت تبریز مانده بود. کلیبر شهر کوچکی بود، برای همین می‌توانستیم توی این مدت به مکان مورد نظر برسیم. ولی خب اینکه ما یک مکان را در شهر غریب پیدا کنیم کمی سخت به نظر می‌رسید. هوا تقریبا گرم بود و ما دوان دوان در جستجوی ترمینال کلیبر می‌گشتیم. وقتی به مکان مورد نظر رسیدیم، اتوبوس توی خیابان کنار یک بقالی که جدیدا بهش می‌گویند سوپرمارکت ایستاده بود. البته اینکه میگویم ایستاده بود بدون اغراق است! واقعا اتوبوس ایستاده بود. بعضی جاهای کلیبر مخصوصا همان خیابانی که اتوبوس آنجا بود به قدری شیب داشتند که اگر وسط خیابان دراز هم می‌کشیدیم در حقیقت نسبت افق ایستاده بودیم!

خیلی سریع بهای سوار شدن به اتوبوس را پرداختیم و رفتیم و نشستیم توی اتوبوس. اتوبوس مثل اتوبوس تبریز به مشگین شهر خنک نبود؛ ولی خب بدک نبود.

کثیف و بدبو بودیم و خسته! بیشتر راه را خوابیدیم. عصر رسیدیم به تبریز. بعد از نماز خیلی سریع یک اسنپ گرفتیم و قصد بازار کردیم. باید دنبال سوغاتی‌ها میگشتیم و دست خالی به خانه بر نمی‌گشتیم. بازار شیشه‌گرخانه نزدیک بازار بزرگ تبریز بود و پر از سوغاتی‌های رنگارنگ و خوشمزه. با یک فروشنده خوش برخورد آشنا شدیم و یک سری سوغاتی مثل ریس و نوقا و بستنی خشک که مجتبی خیلی دوستش می‌داشت و... خریدیم. بعد از خرید سوغاتی‌ها نگاهی به هم انداختیم و خودمان را بلاتکلیف‌ترین انسان‌های روی زمین یافتیم!

در آن لحظات گرسنگی می‌توانست آزاردهنده باشد! برای همین تصمیم گرفتیم کمی توی شهر دنبال یک غذای خوب بگردیم. همانطور داشتیم می‌گشتیم که تِد یکهو خسته شد و وسط خیابان دراز کشید و گفت آقا بلاتکلیفی بس است! ما هم به نشانه اعتراض همانجا نشستیم و شروع کردیم به صحبت. یک جواد نامی هم بندۀ خدا کنارمان ایستاده بود و از نامزد غیرحقیقیِ دوران دانشگاهش می‌گفت که حالا استاد دانشگاه آزادِ آزادشهر است و شرح می‌داد که تِد چطور می‌تواند با شناسایی‌اش از او اخاذی کند. ولی خب طولی نکشید که تصمیم‌مان را گرفتیم! تصمیم گرفتیم که مشورت کنیم. در آن شرایط چند نظریه می‌توانست به وقوع بپیوندد. اول اینکه همان ساعت به سمت تهران حرکت کنیم. دوم اینکه همان ساعت به سمت تهران حرکت نکنیم. ممکن است سوال پیش بیاید که خب چکار کنیم؟! خب می‌توانستیم روی زمین بنشینیم. البته می‌توانستیم تا شب یک جوری خودمان را سرگرم کنیم و بعد شب به سمت تهران حرکت کنیم. سومین نظریه این بود که شب را در پارک ائل گلی بگذرانیم و بعد صبح به سمت تهران حرکت کنیم. چهارمین نظریه‌ای وجود نداشت و به همین سه‌تا اکتفا شد.

نظریه دوم به اتفاق آراء تصویب شد و تصمیم بر این شد که بلیط تهران را برای همان شب رزرو کنیم و تا شب یک خاکی بر سرمان بریزیم!

خاک که نشد به سرمان بریزیم ولی وقتی داشتیم توی خیابان‌های تبریز وِل می‌چرخیدیم، سر چهارراه تربیت چشم‌مان یکهو به یک تابلو خورد که رویش نوشته بود آبگوشت! هیچ چیز به اندازه این واژه روی یک تابلو نمی‌توانست آن خرس بیشه تدبیر را و من را و یاسین را خوشحال کند! جای شما خالی یک آبگوشت لاکچری زدیم بر بدن و بالایش یک دوغ محلی که دیگر جای هیچ حسرتی باقی نماند!

بعد از شام خیلی سنگین به سمت ترمینال حرکت کردیم... [ببینید][ببینید][ببینید]

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی