ناگفته

HTML tutorial
ناگفته

لطفا خاموش دنبال نـــکنید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۲۰ مطلب با موضوع «سفرنامه» ثبت شده است

کمی سخت یک تاکسی اسنپ آن اطراف گیر آوردیم و با همان به سمت ترمینال رفتیم. بلیط‌مان برای ساعت یازده بود و حدود یک ساعت قبل از موعد به ترمینال رسیدیم. بعد از نماز رفتیم و پشت سر یک عدد سربازِ بی تربیتِ بی خانوادگی که داشت سیگار می‌کشید روی صندلی‌های انتظار نشستیم و بازی‌ای از سری بازی‌های جام جهانی را دیدیم.  یک ربع مانده به موعد سوار اتوبوس شدیم و سفرمان به سمتِ تهران شروع شد. خستگی بر هرسه‌تایمان مستولی شده بود و از فرطِ همان خستگی در خوابی عمیق فرو رفتیم و یکهو دیدیم وارد شهر دودآلودِ تهران شدیم.

تهرانِ دودیِ داغ را رد کردیم و به ترمینال غرب وارد شدیم. هوا خیلی داغ بود. کمی توی ترمینال نشستیم و بعد به سمت متروی میدان آزادی رفتیم. همانجا یک فلافل نزدیم بر بدن چون خیلی مزخرف و بدمزه بود. اصلا به شما هم نصیحت میکنم که به هیچ وجه من الوجوه در تهران و مخصوصا در ترمینال های تهران چیزی برای خوردن انتخاب نکنید. هر سه‌تایمان نفری دو گاز از فلافل مذکور زدیم و بعد ادامه‌اش را انداختیم درون سطل زباله و بعد راهمان را کشیدیم و رفتیم.

یک جا توی یک سایه ایستادیم. تقریبا موعد خداحافظی از تِد فرا رسیده بود. تِد پیشنهاد کرد که از همانجا یک اسنپ بگیرد و به سمت ترمینال شرق برود. اما وقتی با هزینه بیست هزار تومانیِ این مسیر روبه‌رو شد خیلی سریع داستان را در آورد. داستان که میگویم یعنی همان نقشه همراه تهران. خلاصه، داستان را در آورد و مسیر اتوبوس‌ها را تا ترمینال شرق یادداشت کرد. من و یاسین او را تا اتوبوس‌های بی‌آر‌تی همراهی کردیم و در آن هوای داغ راهی‌اش کردیم. بعد دو نفری به سمت ترمینال جنوب عزیمت کردیم. البته اینکه مسیر را برعکس حدس زدیم و کمی از آنجا دور شدیم به پای خنگی‌مان نگذارید؛ ایستگاه‌ را عوض کرده بودند و تشخیص اینکه این خط به کدام سمت می‌رود سخت بود. به هر زحمتی بود خودمان را به ترمینال جنوب رساندیم. همان هیجان همیشگی را در ترمینال جنوب دیدیم. ترفندهای همیشگی را به کار بستم و بعد با یک تخفیف ویژه یک بلیط اتوبوس لاکچری برای ساعت دو ظهر گرفتم. کرایه سبزوار را دادیم و تا مشهد رفتیم. البته این بین یک کلاهی هم سرمان رفت. توی بلیط هم برای‌مان نوشته بودند سبزوار و این یعنی اینکه اگر بین سبزوار و مشهد هر بلایی سرمان می‌آمد شامل بیمه نمی‌شد. با ذکر «خدا بزرگه!» به سمت مشهد راهی شدیم.

در طول راه یاسین مشغول مطالعه کتاب «بخور و نمیر» بود و من هم غالبا به منظره خیره بودم و البته کمی هم «اثر مرکب» خواندم. گاهی در مورد مسائل مختلف مثل آینده و برنامه‌هایمان با یاسین حرف می‌زدم.  برای ناهار به همان ساقه طلایی و مختصر پذیرایی اتوبوس قناعت کردیم. کمی مانده به غروب از تِد خبر گرفتم و فهمیدم توی خانه‌شان زیر باد کولر گازی لم داده و دارد چای میخورد. موقع غروب دلمان میخواست دوباره مثل خرس به خوابی عمیق فرو رویم ولی رفتار زشت خدمۀ اتوبوس با مسافرین عراقی که جلوی ما بودند واقعا زشت بود و این مسئله اذیت‌مان می‌کرد. زمان به سرعت گذشت و نیمه‌های شب با مشهد روبه‌رو شدیم. حدودا ساعت سه بود که به ترمینال مشهد رسیدیم. خسته و کوفته بار سنگین را باز روی دوشمان گذاشتیم و بعد از ترمینال تا میدان بسیج با هم پیاده راه رفتیم. در طول مسیر بیشتر نگاهم به گنبد حرم امام رضا بود. خیلی دیر و خسته به میدان بسیج رسیدیم. در آنجا دیگر راه‌مان از هم جدا شد. یاسین باید به سمت غرب می‌رفت و من به سمت شمال. سوار تاکسی شدم و تا درب منزل رفتم. ساعت چهار صبح به منزل رسیدم...

بعد از اینکه به خانه رسیدم به مدت دو روز فقط خوابیدم! چادری را که به قیمت شصت هزار تومان خریده بودیم، با نخ و سوزن کمی دوختم و به قیمت دویست هزار تومن فروختم و پولش را بین خودمان تقسیم کردم. بدون فکر کردن به هیچ چیز اضافی فعالیت‌های روزمره را شروع کردم و از بودن کنار خانواده‌ام لذت بردم.

پ.ن: الحمدلله که تونستم نگارش این سفرنامه رو تموم کنم. اگر هرکمی یا کاستی بود به بزرگی خودتون ببخشید. تمام تلاشم رو کردم که کامل و جامع باشه و همه از خوندنش لذت ببریم.
  • حسین مداحی

من معتقدم تا وقتی که کتب بالادستی مثل معراج السعاده داریم؛ نیازی به کتبی مثل بی شعوری نیست!

کتابی مثل معراج السعاده که فضائل و رذائل اخلاقی رو به صورت خیلی خفن شرح میده و همچنین برای تقویت و تضعیف هرکدوم شون راهکارهای خفن و لاکچری ارائه میده و میتونه به انسان کمک کنه که از نظر اخلاق به حدی از کمال برسه که بتونه خودش رو یک «انسان اخلاق مدار» خطاب کنه و در مقابل کتابی مثل بی شعوری فقط در طول کتاب به توهین به شخصیت انسان می پردازه و از طریق تخریب سعی داره انسان رو به فکر ببره.

البته اینها اصلا با هم قابل مقایسه نیستن و من هم قصد ندارم که مقایسه کنم. اصل بحث اینه که اولویت بندیِ مطالعاتی مون بر چه اساسه؟ آیا ما واقعا میخوایم بیشتر بدونیم؟ یا اینکه ما میخوایم بیشتر با مسیر مطالعاتی دیگران پیش بریم؟ چرا این روزا همه تمام تلاششون رو میکنن که کتابهایی مثل «بوف کور» هدایت و «بی شعوری» و یا «لطفا گوسفند نباشید» رو بخونن؟

طیف عظیمی از جامعه ما از مطالعه کتاب محروم هستن و یا خودشون رو محروم کردن. بنابراین به نظر من خیلی مهمه که اون طیفی که مطالعه میکنن درست مطالعه کنن!

کل کتاب «اثر مرکب» ترکیبی از چند حدیث کوتاه از ائمه ماست که خلاصه شون میشه اینکه برنامه داشته باشید و قدم های کوتاه برای اهداف بزرگ بردارید و همچنین استمرار داشته باشید توی تلاش و البته این ضرب المثل که سنگ بزرگ نشانۀ نزدنه!

چند مورد در کل به نظرم میرسه:

1. اگر یک حرف رو یک مسلمان بنویسه یا بگه، کسی قبول نمیکنه ولی اگر همین حرف رو یک آمریکایی یا اروپایی بزنه مورد قبوله.

2. حرف های ناقص غربی ها اگرچه درست هم باشن بیشتر مورد قبول هستن تا حرف های کامل و درست مسلمان ها.

3. مُدگرایی متاسفانه در روند مطالعاتی مطالعه گرهای جامعه هم رخنه کرده و داره بیشتر و بیشتر میشه.

4. غالبا بعد از خوندن یک کتاب به تعداد کتابهایی که خونده نشده، کمتر فکر میشه تا تعداد کتابهایی که خونده شده.

5. تبلیغات، مخصوصا تبلیغات فرد به فرد، تاثیر بسیار زیادی در تمایل به مطالعه یک کتاب داره.

شاید موارد بیشتری با فکر کردن بیشتر به ذهن برسه. اما خب مطمئنا حرف در این مورد خیلی زیاده. مجال گفتنش نیست.

شخصا برای بی شعور نبودن کتابی مثل معراج السعاده رو به شدت و به شدت به کتاب بی شعوری ترجیح میدم. ولی تبلیغات بی شعوری ممکنه خیلی خیلی خیلی بیشتر از معراج السعاده باشه.

پ.ن:

یهویی دستم خورد وارد پنل «بلاگفان» شدم. از دیدن پیام های یک سری از دوستان مشعوف شدم. یاد اون دوران افتادم! سه کله پوک و بلاگفان و بیان و ابواسفنج بلاگفانی!

گفته بودن برگردیم ولی خب برگشتنمون سخته و تقریبا چیزیه که اصلا بهش فکر نمیکنیم. باقیِ بقا!

  • حسین مداحی

شاید در شهرهای ما رانندگی توسط بچه‌های کوچک امری عجیب به نظر برسد ولی آن پسربچه‌ای که ما در کلیبر دیدیم، جوری پشت فرمان نشسته بود که انگار شوماخر است لامصب و رانندگیِ کودکان در کلیبر امری طبیعی‌ست! همانجا در بهت فرو رفتیم و کنار جوی آب نشستیم و کمی استراحت کردیم. بعد یک پرس و جو کردیم و مکان سوار شدن به اتوبوس‌های تبریز را جویا شدیم. از زمانش اطلاع دقیقی نداشتیم؛ لذا یک تماس برقرار کردیم و مطلع شدیم! کمتر از نیم ساعت تا حرکت اتوبوس به سمت تبریز مانده بود. کلیبر شهر کوچکی بود، برای همین می‌توانستیم توی این مدت به مکان مورد نظر برسیم. ولی خب اینکه ما یک مکان را در شهر غریب پیدا کنیم کمی سخت به نظر می‌رسید. هوا تقریبا گرم بود و ما دوان دوان در جستجوی ترمینال کلیبر می‌گشتیم. وقتی به مکان مورد نظر رسیدیم، اتوبوس توی خیابان کنار یک بقالی که جدیدا بهش می‌گویند سوپرمارکت ایستاده بود. البته اینکه میگویم ایستاده بود بدون اغراق است! واقعا اتوبوس ایستاده بود. بعضی جاهای کلیبر مخصوصا همان خیابانی که اتوبوس آنجا بود به قدری شیب داشتند که اگر وسط خیابان دراز هم می‌کشیدیم در حقیقت نسبت افق ایستاده بودیم!

خیلی سریع بهای سوار شدن به اتوبوس را پرداختیم و رفتیم و نشستیم توی اتوبوس. اتوبوس مثل اتوبوس تبریز به مشگین شهر خنک نبود؛ ولی خب بدک نبود.

کثیف و بدبو بودیم و خسته! بیشتر راه را خوابیدیم. عصر رسیدیم به تبریز. بعد از نماز خیلی سریع یک اسنپ گرفتیم و قصد بازار کردیم. باید دنبال سوغاتی‌ها میگشتیم و دست خالی به خانه بر نمی‌گشتیم. بازار شیشه‌گرخانه نزدیک بازار بزرگ تبریز بود و پر از سوغاتی‌های رنگارنگ و خوشمزه. با یک فروشنده خوش برخورد آشنا شدیم و یک سری سوغاتی مثل ریس و نوقا و بستنی خشک که مجتبی خیلی دوستش می‌داشت و... خریدیم. بعد از خرید سوغاتی‌ها نگاهی به هم انداختیم و خودمان را بلاتکلیف‌ترین انسان‌های روی زمین یافتیم!

در آن لحظات گرسنگی می‌توانست آزاردهنده باشد! برای همین تصمیم گرفتیم کمی توی شهر دنبال یک غذای خوب بگردیم. همانطور داشتیم می‌گشتیم که تِد یکهو خسته شد و وسط خیابان دراز کشید و گفت آقا بلاتکلیفی بس است! ما هم به نشانه اعتراض همانجا نشستیم و شروع کردیم به صحبت. یک جواد نامی هم بندۀ خدا کنارمان ایستاده بود و از نامزد غیرحقیقیِ دوران دانشگاهش می‌گفت که حالا استاد دانشگاه آزادِ آزادشهر است و شرح می‌داد که تِد چطور می‌تواند با شناسایی‌اش از او اخاذی کند. ولی خب طولی نکشید که تصمیم‌مان را گرفتیم! تصمیم گرفتیم که مشورت کنیم. در آن شرایط چند نظریه می‌توانست به وقوع بپیوندد. اول اینکه همان ساعت به سمت تهران حرکت کنیم. دوم اینکه همان ساعت به سمت تهران حرکت نکنیم. ممکن است سوال پیش بیاید که خب چکار کنیم؟! خب می‌توانستیم روی زمین بنشینیم. البته می‌توانستیم تا شب یک جوری خودمان را سرگرم کنیم و بعد شب به سمت تهران حرکت کنیم. سومین نظریه این بود که شب را در پارک ائل گلی بگذرانیم و بعد صبح به سمت تهران حرکت کنیم. چهارمین نظریه‌ای وجود نداشت و به همین سه‌تا اکتفا شد.

نظریه دوم به اتفاق آراء تصویب شد و تصمیم بر این شد که بلیط تهران را برای همان شب رزرو کنیم و تا شب یک خاکی بر سرمان بریزیم!

خاک که نشد به سرمان بریزیم ولی وقتی داشتیم توی خیابان‌های تبریز وِل می‌چرخیدیم، سر چهارراه تربیت چشم‌مان یکهو به یک تابلو خورد که رویش نوشته بود آبگوشت! هیچ چیز به اندازه این واژه روی یک تابلو نمی‌توانست آن خرس بیشه تدبیر را و من را و یاسین را خوشحال کند! جای شما خالی یک آبگوشت لاکچری زدیم بر بدن و بالایش یک دوغ محلی که دیگر جای هیچ حسرتی باقی نماند!

بعد از شام خیلی سنگین به سمت ترمینال حرکت کردیم... [ببینید][ببینید][ببینید]

  • حسین مداحی

میان راه متوجه شدیم که راننده سمند نقره‌ای خودش معلم است و برای تفریح مسافرکشی هم می‌کند. داشتن عکس با یک خرس و یک مریخی باید عجیب باشد ولی من این سعادت را داشتم و راننده از ما سه نفر یک عکس دسته جمعی گرفت.[ببینید] راه افتادیم و بعد از مدتی راه را به سمت خاکی کج کرد و مدت زیادی میان کوه و دشت رفتیم. مناظر فوق العاده دیدنی بود و هوا بسیار مطبوع. ابرها کم و بیش توی آسمان دیده می‌شدند و هوایی لندنی را ایجاد کرده بودند. عشایر را وسط راه می‌دیدیم که از زندگی میان دشت‌ها لذت می‌بردند. [ببینید] همه جا سرسبز بود و گله‌های گاو و گوسفند به صورت پراکنده مشغول چرا بودند. گاهی دنبال هم می‌دویدند و گاهی مشغول خوردن علف می‌شدند. همان وسط‌ها یک جا نگه داشتیم و رفتیم سراغ یک چشمه آب که آب سرد و خنکی داشت و بطری‌هایمان را از آب پر کردیم و دست و صورت‌مان را شستیم. [ببینید] [ببینید] بعد دوباره ادامه مسیر را تا انتها رفتیم که آن انتها هم یک خانواده عشایر زندگی می‌کردند. راننده بهمان گفت از اینجا تا خودِ قلعه بابک فقط ده دقیقه راه است و چیزی تا رسیدن به خود قلعه بابک نمانده. ما هم باور کردیم و پولش را دادیم و شروع کردیم به پیمودن مسیر.

مسیر تا قلعه بابک از پله‌های سنگی درست شده بود.[ببینید] [ببینید] [ببینید] ده دقیقه پله‌ها را بالا رفتیم و بعد با خودمان گفتیم عیبی ندارد. ده دقیقه دیگر هم بالا می‌رویم و بالاخره می‌رسیم. دوتا ده دقیقه دیگر که بالا رفتیم به سرویس‌های بهداشتی بالای کوه رسیدیم. یک جفت سرویس بهداشتیِ لاکچری رو به منظره و خفن! [ببینید]

آدم وقتی در طبیعت زندگی می‌کند حجاب‌های معنوی از برابر چشمانش برداشته می‌شوند و معرفت بیشتری نسبت به خداوند کسب می‌کند ولی خب آن بالا با آن که طبیعت بود، حجاب‌های مادی هم برداشته شده بودند و ما مجبور بودیم سرمان را پایین بیندازیم تا خدای ناکرده دو و چهار گناه نشویم. نمی‌دانم چند تا ده دقیقه دیگر رفتیم تا بالاخره به خودِ قلعه بابک رسیدیم؛ ولی خب خوبی‌اش این بود که رسیدیم!

خیلی سریع زیر و روی قلعه را گشتیم ببینیم بابک قصۀ ما چطور قلعه‌ای ساخته!؟ ولی خب واقعا برایمان عجیب بود آن نوک قله چطور آن همه سنگ را جابه‌جا کرده‌اند و قلعه‌ای به آن عظمت ساخته‌اند که اگر هر دشمنی می‌خواست به آنجا حمله کند قطعا با شکست مواجه می‌شد! [ببینید] [ببینید] [ببینید] [ببینید] [ببینید] [ببینید] [ببینید] [ببینید] [ببینید]

حدود ظهر بود ولی هوا دلپذیر بود و ابرها سایه‌ای دلنشین روی سر ما گسترانیده بودند. بچه‌ها اصرار داشتند شب را توی قلعه بابک بخوابند و من هم بدم نمی‌آمد! اما مسائلی به وجود آمده بود که ماندن‌مان در آنجا را با مشکل مواجه می‌کرد. اولین مسئله این بود که شارژ گوشی‌هایمان تمام شده بود و البته تنها گوشی روشن آنتن نداشت. دومین مسئله کمبود آذوقه بود؛ نفری فقط یک کنسرو داشتیم و دیگر هیچ...! سومین مسئله وضعیت نگران کننده هوا بود؛ هیچ تضمینی برای زنده‌ ماندن‌مان در هوای سردِ احتمالیِ نوکِ قله وجود نداشت. و البته خستگی ناشی از سفر و همچنین عجله برای برگشت هم از جمله این مسائل بود.

هر طور بود از ماندن در قلعه بابک منصرف شدیم و طبق تصمیم جمع بعد از کمی گردش در قلعه بابک و استفاده از مناظر دیدنیِ آن بالا برگشتیم. موقع برگشت به این اصل رسیدیم که سرپایینی شاید در نگاه اول آسان به نظر برسد ولی سختیِ خاص خودش را دارد و شاید بتوان گفت نسبت به سربالایی چیزی کم ندارد!

یک ساعت رو به پایین، همان مسیر ده دقیقه‌ای را پیمودیم و به آن خانواده عشایر رسیدیم. از آنجا به پایین را هم باید پیاده می‌پیمودیم و البته می‌دانستیم که مسیری طولانی‌ است. میان راه گاهی الاغ‌ها و گاوهایی را می‌دیدیم که کنار جاده خاکی ایستاده‌اند و مشغول چرا. یک جا روی یک تپه که از علف پوشیده شده بود جوراب‌هایمان را در آوردیم و بعد دراز کشیدیم و به چیزهای خوب فکر کردیم و مسابقه دو صدمتر میان گاوها را تماشا کردیم. یک بنده خدا هم بود که خیلی شاد بود و ماشینِ چند صد ملیونی‌اش را انداخته بود جاده خاکی و آمده بود آنجا! پیشنهادم به بچه ها این بود که هیجان داستان را بالا ببریم و ماشین‌اش را بدزدیم و برویم کیف کنیم ولی خب خیلی زود به این نتیجه رسیدیم ما غلط میکنیم و بعد مثل سه تا بچه خوب به راهمان ادامه دادیم.

تا جایی رفتیم که یک نیسان از پشت سر آمد و دست تکان دادیم و بعد پشتش سوار شدیم و تا خودِ کلیبر ما را رساند و بعد گفتیم آلّارین آغریماسین و راهمان از راننده نیسان جدا شد. [ببینید] [ببینید]

  • حسین مداحی

من هنوز هم شدیدا معتقدم اگر موقع برپا کردن چادر توی پارک بذشهرِ کلیبر، یک دوربین مداربسته بالای سرمان کار میگذاشتند و بعد فیلم را با دور تند منتشر میکردند، می‌توانستند پربازدیدترین کلیپ تاریخ یوتیوب را به اشتراک بگذارند! دقیقا مثل پت و مت و چَت به خودمان میلولیدیم و هرگز نمی‌توانستیم چادر را برپا کنیم. از شانس بد من هم فقط جمع کردنش را دیده بودم و پهن کردنش را نه! ولی از آخر خودم نکته‌اش را گرفتم و چادر را به هر زحمتی شده پهن کردیم.

یاسین و تِد رفتند کمی ماست و دلستر و کنسرو لوبیا و نان خشک خریدند و آمدند. کنسروها را توی کیف‌هایمان گذاشتیم برای روزِ نبات‌داغ! نان و ماست را خوردیم و بالایش دلستر. آن شب توی چادر آنقدر بذله گفتیم و خندیدیم و کیف کردیم که از فراموش نشدنی‌ترین شب‌های عمرمان شد. فانوسِ لاکچری‌ای که از داماد‌مان دزدیده بودم فضای چادر را روشن کرده بود و گوشی‌هایمان را نوبتی با پاوربانک شارژ می‌کردیم. اراذل چند متر آنطرف‌تر پشت یک ساختمان در حال گپ و گفت بودند. صدای سگ‌هایی که معلوم بود حسابی گرسنه هستند فضا را مخوف تر کرده بود. ما همچنان دور هم در مورد در و دیوار و مسائل خاور میانه و اروپا و غرب چگونه غرب  شد و این چیزها حرف میزدیم. [ببینید]

وقت خواب رسید و من به این تِد بی فکر گفتم بیا و جان ما اجازه بده این درِ لامصبِ چادر را ببندم! گفت نه هوا خوب است. از من اصرار و از او انکار. همینطور شد که تا صبح علی الطلوع از سرما لرزیدیم و از شدت تنبلی هیچکدام‌مان هم حاضر نمی‌شد بلند شود آن زیپ را بکشد و در را ببندد. خورشید که طلوع کرد همچنان هوا سرد بود. در حالی که تِد را لعنت می‌کردم از جایم بلند شدم و با یک لگد بیدارش کردم. یاسین را هم بیدار کردم. صبح بود و وقت رفتن و گشت و گذار. اما سفری که هیجان صبحگاهی نداشته باشد اصلا سفر نیست. حیف بود واقعا توی آن شهر دلنشین یک گرگی، خرسی، چیزی بالای سرمان نبود. خیلی ناامید بلند شدیم و بساط را جمع کردیم و چون جمع کردن چادر را یک بار قبلا دیده بودم خیلی سریع چادر را هم جمع کردیم. هوا کمی تا قسمتی شرجی بود و اول صبح خورشید هم کمی گرم نشان می‌داد! رفتیم توی شهر و همانجا وسط پیاده‌رو دوتا پنیر خامه‌ای را با نان بربری زدیم بر بدن. [ببینید] [ببینید] [ببینید]

یک کم از سراشیبیِ یک خیابان اصلی رفتیم بالا و یکهو با یک تاکسی مواجه شدیم.

من: تا قلعه‌بابک چند میبری؟!

او: سی هزار تومن.

من: تا خودِ خودش میبری دیگه؟

او: آره بابا ببین قلعه اونجاست (و با دست به یک مکان بالای کوه اشاره میکرد). مردم همه میرن اونجا. از اونجا تا نوک قلعه‌بابک ده دیقه راهه پیاده.

نشستیم و بعد در میانه راه گفت: ببینین. تا اونجا بخوام ببرمتون یه کم پیاده روی‌ش طولانی‌تره. میبرمتون بالاتر که معمولا کسی نمیره. از اونجا دیگه خیلی راهش کوتاه تره.

گفتم: مگه نگفتی تا ده دیقه‌ایش میبری‌مون سی تومن؟!

گفت: نه تا ده دیقه‌ایش بخوام ببرمتون یه کم گرون‌تر میگیرم. جاده‌ش خاکیه نمی‌صرفه.

با دودلی گفتیم جهنم و ضرر؛ دندان‌گردی‌اش را نادیده گرفتیم و رفتیم. [ببینید]

  • حسین مداحی

تصمیم‌مان بر آن شد که با وجود همین شرایط کمی توی مشگین‌شهر بگردیم و غر نزنیم و بعد برویم کلیبر. می‌خواستیم تاکسی بگیریم که یک ماشین خلافِ جاده مثل بتمن آمد جلویمان نگه داشت. حدس می‌زنید که بود؟! اشتباه حدس زدید... همان راننده‌ای بود که یاسین شماره‌اش را گرفته بود. اصلا نفهمیدیم که چطور ما را پیدا کرد و چطور یکهو پیچید جلویمان و ما را سوار کرد و برد به سمت پل معلق و پارک جنگلیِ مشگین‌شهر.

با توصیفاتی که از مشگین‌شهر شنیده بودیم، طبیعتا باید جای زیبایی می‌بود ولی هرچه بیشتر توی شهر پیش‌ می‌رفتیم به این نکته بیشتر پی می‌بردیم که مشگین‌شهر نسخۀ دوم برره است! نه زیبایی خاصی داشت، نه زیبایی عام! اصلا شهر زیبایی نبود که هیچ، تقریبا می‌توان گفت شهر زشتی بود. تنها امیدوار بودیم که آن منطقه پل معلق و پارک جنگلی منطقۀ زیبایی باشد که وقتی به آن منطقه رسیدیم، این امید هم تا حدودی ناامید شد.

راستش را بخواهید پل معلق بزرگ و عجیبی بود. ولی واقعا معلق نبود و به قولِ تِد به هزار جا وصل بود. ما تصورمان این بود که مثل این فیلم‌های تخیلی یک پل معلق چوبی است و وسط پل یکی از چوب‌های کف پایمان می‌شکند و بعد می‌افتیم تهِ دره. ولی خب خورد تو ذوق‌مان و با پل معلق مدرنی مواجه شدیم که خیلی بزرگ بود و دورش حصار کشیده بودند و برای ورود بهش پول می‌خواستند. پارک جنگلی هم که واقعا پارک جنگلی نبود. همان زیر پل، توی دره درخت در آمده بود و سرسبز بود. همان‌جا برای اینکه کمتر احساس ضایع شدن بهمان دست بدهد چندتا عکس گرفتیم و بعد از آن منطقه آمدیم بیرون و نشستیم کنار خیابان و دوباره جلسه تصمیم گیری برگزار کردیم. ببینید

راه‌های مختلفی وجود داشت؛ ما می‌توانستیم برویم چشمه‌های آب گرم مشگین‌شهر را هم ببینیم و بعد شب را همانجا توی چادرِ لاکچریِ شصت هزار تومانی‌مان بخوابیم و فردایش به سمت کلیبر حرکت کنیم. هم می‌توانستیم مثل مرد بگوییم غلط کردیم و بعد به سمتِ کلیبر حرکت کنیم و هم...

تصمیم نهایی بر آن شد که به صورت هیچهایک به کلیبر برسیم. ولی خب اینکه ما هیچهایکِرهای خوبی بودیم یا نه هم مسئله بود و به خاطرِ همین مسئله از ترمینال سوار تاکسی شدیم و به سمتِ اَهَر حرکت کردیم. از آنجایی که بعضی وقت‌ها برنامه‌ها به هم می‌ریزد راننده با ما حال کرد و گفت تا خودِ کلیبر می‌رساند ما را.

راننده آدم باحالی بود. گاهی با بچه‌ها شوخی میکرد و ضمن اینکه به من چشمک می‌زد مثلا می‌خواست تِد را سرکار بگذارد. البته که ما سه نفر تیزتر از آن بودیم که بشود سرکارمان گذاشت ولی خب در کل آدم جالبی بود. از روی شوخی یک سوال می‌پرسید و می‌خواست از تِد هم یک جواب ساده‌لوح‌ انگیزناک بگیرد و بعد بهش بخندد؛ ولی تِد هم اسیرش نمی‌شد و یک جواب تیز و برنده می‌داد که بیچاره ضایع می‌شد و از آخر خوب فهمید که نمی‌تواند ما را سرکار بگذارد.

می‌گفت تبریزی‌ها آدم‌های خسیسی هستند. ولی وقتی از علی برایش گفتیم گفت این علی حتما یا تبریزی نیست و یا اگر تبریزی است باز هم تبریزی نیست. یک جور خیلی عجیبی اعتقاد داشت که علی تبریزی نیست و فردی با این مشخصات نمی‌تواند تبریزی باشد! بگذریم...

البته که اعتمادِ بی‌جا به منصور و بی‌برنامگی و غیره و غیره همه دست به دست هم دادند تا هزینۀ هنگفتی از ما هدر رود و یک روز زمان از دست بدهیم، ولی با این حال قبل از غروب به کلیبر رسیدیم. راننده ما را جلوی پارکِ بذشهرِ کلیبر پیاده کرد و رفت به سلامت.

به محضِ ورود به کلیبر اصلا یک حسِ خوبی بهمان دست داد. پیش‌ خودمان گفتیم این دیگر خودش است. اصلِ جنس را یافته بودیم و در پوست خودمان نمی‌گنجیدیم؛ پوست کم آورده بودیم که درش بگنجیم! یک شهرِ تا حدودی شرجی، سرسبز و تمیز و البته شیب‌دار. صدای جیرجیرک‌ها درست مثل جنگل می‌پیچید.

با آن وضعیت حال می‌داد توی آن پارک بخوابیم و سه نفری شروع کردیم به برپا کردن چادر.



پ.ن: قطعا مشگین شهر ممکنه از نظر خیلی ها شهر خیلی خوبی باشه و اصلا و ابدا قصد توهین به هیچ شهر و مردمی رو ندارم. مردم مشگین شهر هم مثل همه مردم ایران قطعا مردم خوبی هستند و اگرچه باهاشون برخورد زیادی نداشتیم به این موضوع اطمینان دارم. سعی میشه توی این سفرنامه نکته های طنز ریزی هم به کار برده بشه که تمام تلاشم اینه که کسی به دل نگیره و اگر در مورد مشگین شهر نکته هایی رو نوشتم فقط به این خاطر بوده و اینکه واقعا مشگین شهر، شهر توریستی ای نبود. همین.
  • حسین مداحی

توی همان محله کنار یک بیمارستان نشسته‌ بودیم و منتظر پاسخ منصور بودیم. منصور از رفقایِ قدیمیِ تبریزیِ گلِ من است. منصور خودش راه رسیدن به کلیبر را نمی‌دانست برای همین می‌خواست از کسی بپرسد و بعد بهمان خبر بدهد. پرسید و خبر داد. علی هم یک راه را به نقل از پدرش بهمان پیشنهاد کرد. خر مغزمان را گاز گرفت و به پیشنهاد منصور جامۀ عمل پوشاندیم. پیشنهاد منصور این بود که اتوبوس‌های مشگین‌شهر را سوار شویم، توی راه در شهر اهر از اتوبوس پیاده شده و به سمت کلیبر حرکت کنیم. ولی منصور به این امر آگاه نبود که از تبریز به کلیبر و بالعکس، اتوبوس هست! این اعتمادِ بی فکر به منصور، یک اشتباه استراتژیک بود که کلی هزینه و زحمت برایمان به بار آورد. البته نمی‌شود کلیۀ تقصیرها را گردن منصور انداخت. چرا که ما به حرف فروشنده بلیط هم گوش کردیم که می‌گفت مشگین‌شهر یک شهر توریستی و خفن است! برای همین بود که تصمیم گرفتیم توی اهر از اتوبوس پیاده نشویم و یک‌راست برویم مشگین شهر تا آنجا را هم ببینیم. توی ترمینال فروشندۀ بلیط هروقت چشمش به من می‌خورد یک بار از من می‌پرسید شما چقدر به من پول دادید؟ و من هر بار بعد از این سوال میگفتم 33 هزار تومان! این سوال را بارها تکرار کرد و من هر بار گفتم 33 هزار تومان! وقت سفر رسید و جملگی سوار شدیم. البته جملگی که می‌گویم یعنی من و تِد و یاسین و یک عدد سربازِ وطن و یک خانم و بچه‌اش؛ همین. اتوبوس خنک بود و شاگرد راننده که یک پسر بچۀ کوچک بود فارسی را خیلی سخت حرف می‌زد و به ما هی تهمت اعتیاد می‌زد! همان اول به ما گفت «سیگار نکشین ها!» و بعد که آن سرباز وطن شروع کرد به سیگار کشیدن آمد و نگاهی عاقل اندر سفیه به ما انداخت و گفت «سیگار کشیدین؟!» بیچاره فکر کنم قیافۀ تِد را که دیده بود فکر کرده بود مصرف کننده هروئین است و یا شاید هم کراک!

تصورمان این بود که هرچقدر که جلوتر می‌رویم به مناطق جنگلی نزدیک‌تر شویم و کوه‌هایی را ببینیم که با درخت پوشیده شده‌اند. ولی هرچقدر که نزدیک‌تر می‌شدیم به مناطق بیابانی نزدیک‌تر می‌شدیم و تعجب‌ و نگرانی‌مان بیشتر. نکند آنطور که تعریف می‌کردند نباشد و فریب خورده باشیم؟!

وقتی به یک روستای تقریبا شهرمانند رسیدیم اتوبوس ناگهان پیچید توی یک گاراژ! گاراژ خلوت بود و مرموز. چند نفری آن گوشه به ماشین‌هایشان تکیه زده بودند و انگار که منتظر ما بودند. اتوبوس دقیقا کنار آن‌ها ایستاد. من با خودم فکر می‌کردم که چرا اتوبوس باید برود توی گاراژِ متروکِ یک روستای تقریبا بزرگ؟! خیلی سریع یاسین و تِد را بیدار کردم. دیدیم پسربچۀ کمک‌راننده به ترکی چیزی می‌گوید و بقیه بلند شدند و رفتند بیرون. از همان جلو شروع کرد به کشیدن پرده‌های اتوبوس و به سمت ما حرکت کرد. خب یک پسر بچه‌ بود و نگرانی‌ای ایجاد نمی‌کرد. ولی وقتی خود راننده بلند شد و نگاهی مرموز بهمان انداخت و بعد رو به من گفت «رسیدیم» فهمیدم که واقعا رسیدیم به مشگین‌شهر.

از اتوبوس که پیاده شدیم آن افراد طبق معمول همۀ ترمینال‌ها گفتند: «....»

راستش چیزهایی را که می‌گفتند متوجه نمی‌شدیم ولی خب بعد که ما گفتیم «آقا ما ترکی متوجه‌ نمی‌شیم» گفتند: «میگم کجا میری؟ تاکسی میخوای؟» سری به نشانۀ عدم تمایل تکان دادیم و بعد با اصرار راننده تاکسی مواجه شدیم. یاسین شماره تلفنش را گرفت و گفت هروقت خواستیم برویم جایی با او تماس خواهیم گرفت و با خودِ خودش خواهیم رفت و اصلا نگرانی به دلش راه ندهد. بعد به سمت دستشویی‌های ترمینال رفتیم که از لذت‌های سفر، رفتن به دستشویی بعد از پایان سفر است.

وقتی می‌خواستیم از ترمینال بیاییم بیرون، سر درش را که خواندیم دیدیم نوشته ترمینال! ولی واقعا خانۀ ما بزرگتر از ترمینال مشگین‌شهر بود. همان حوالیِ ترمینال یک چایخانه پیدا کردیم و خوردن یک استکان چای را به همۀ کارهای عالم ترجیح دادیم.

بعد از خوردن چای احساس رهاشدگیِ عجیبی داشتیم. دیگر نه آشنایی داشتیم و نه دوستی. نه دوستی داشتیم و نه آشنایی و همچنین نه آشنایی داشتیم و نه آشنایی و از همه مهم‌تر نه دوستی داشتیم و نه دوستی.

  • حسین مداحی

اینکه آدم برود تبریز و کوفته تبریزی نخورد خیلی ظلم است؛ برای همین تصمیم گرفتیم برویم و یک کوفته تبریزی بزنیم بر بدن. همانجا خیلی اکشن یک دربست گرفتیم و گفتیم ما را ببرد یک جایی که بشود کوفته تبریزی خورد. چشم‌تان روز بد نبیند ولی آن ظلم بر ما وارد شد و ما هرچه گشتیم کوفته تبریزی پیدا نکردیم. از دلایلش این بود که دیگر یک کم برای کوفته تبریزی دیر شده بود و تابستان بودن هم شاید یکی از دیگر دلایل پیدا نکردنش بود. گزینۀ بعدی یک آبگوشتِ «made in Tabriz » بود و در عین حیرتِ همگان ظلم همچنان بر ما وارد میشد و آبگوشت هم پیدا نشد! از عمده دلایل پیدا نشدن آبگوشت این بود که آبگوشت بیشتر ظهر، برای بازاریان سرو میشد و شب‌ها معمولا آبگوشت نمی‌پختند. همان‌طور توی بازار کمی پیاده راه رفتیم و بعد غمگین و شکست خورده تصمیم گرفتیم که یک خاک دیگری بر سرمان بریزیم. باز هم یک دربست گرفتیم و رفتیم به همان محلۀ میارمیار تا شاید آنجا آبگوشت یا کوفته پیدا کنیم. شهر تقریبا تعطیل شده بود. توی کوچه‌ها با ماشین راه می‌رفتیم که نظرمان برگشت و به پیشنهاد راننده به یک ساندویچیِ لاکچری هدایت شدیم. یک ساندویچیِ لاکچری کنار یک خیابان که تقریبا هیچ مغازۀ دیگری در آن دور و بر نبود. باد شدیدا می‌وزید و ما توی پیاده‌رو کنار خیابان شلوغ نشسته بودیم. کباب ترکیِ خفن و خوشمزه‌ای را همراه با یک سس تند و خیلی شیک زدیم بر بدن.

شام را که خوردیم، همان‌طور پیاده در طول خیابان راه رفتیم به سمتِ آب‌انار فروشی‌ای که چشم‌مان توی راه بهش خورده بود. حدودا یک ربع توی آن هوای دل‌انگیز و بادخیز پیاده‌روی کردیم تا رسیدیم به آب‌انار فروشی. نشستیم و یک آب‌انار سرخ هم زدیم بر بدن. سنگین و خسته یک اسنپ گرفتیم و به سمت مهمانپذیر راه افتادیم. علی هم رفت خانۀ‌شان. شب را با یک خواب دلنشین، خیلی زود به صبح رساندیم.

چشم‌هایم را که باز کردم، خورشید خیلی بالا آمده بود. آن دو جوان هم در خواب غفلت به سر می‌بردند و در خودشان گره خورده بودند. بیدارشان کردم و به شروع فعالیت روزانه توصیه!

هر دویشان خیلی خسته بودند. نگاهی به هردویشان انداختم. کمی بهشان لبخند زدم و گفتم «دوستان! تبریز تموم شد! بریم برای ادامه‌ش!» هردویشان یک حالت عجیبی گرفتند که انگار قرار است نقشۀ حملۀ چریکی به مقر سازمان ملل را بریزند. به صورت غیر علنی در مورد برنامۀ‌مان برای چند روز آینده بحث کردیم. تِد تنها خواسته‌اش این بود که فقط یک شب توی طبیعت بخوابد. یاسین هم فقط میخواست یک جای بکر را ببیند که تا به حال نظیرش را کسی ندیده. من اما همۀ جوانب را در نظر می‌گرفتم. بعد از کمی بحث و فکر برنامۀ کلی را ریختیم و بلند شدیم و بساط‌مان را جمع کردیم.

در اولین اقدام، برای جامۀ عمل پوشاندن به خواستۀ تِد، قصد خریدن یک چادر مسافرتی کردیم. خیلی سریع توی دیوار گشتیم و به همان سرعت یک پیشنهاد شکار و عجیب را یافتیم. یک چادر مسافرتی دوازده نفره را به قیمت شصت هزار تومان پیدا کردیم. سریعا به شخص فروشنده زنگ زدم و آدرس را گرفتم تا قبل از رسیدن بقیه مشتری‌ها برویم چادر را بخریم. قبل از همه چیز رفتیم و با مهمانپذیر تصفیه حساب کردیم. بعد از همه چیز رفتیم بیرون و بعد یکهو دیدیم به طرز معمولی گرسنه هستیم. همین شد که سیب‌زمینی و تخم‌مرغ آب‌پز‌های کنار خیابان را هم تجربه کردیم و تجربۀ دلچسبی بود. در مرحلۀ بعدی، با استفاده از نرم افزار «نقشه همراه تبریز» مسیر اتوبوسی تا مقصد را پیدا کردیم و رفتیم ایستگاه اتوبوس. این راننده‌های مهربان و عجیب همینکه می‌فهمیدند ما گردشگر هستیم بیخیال هزینه می‌شدند و اصلا هزینه نمی‌گرفتند.

نزدیک ظهر بود و ما به خانۀ فروشنده رسیدیم. چادر را دیدیم و پسندیدیم و خیلی سریع خریدیمش. مقصد بعدی کلیبر بود و اینکه چطور به کلیبر برسیم برایمان شده بود مسئله و راه‌های پاسخگویی متنوعی به این مسئله وجود داشت.

  • حسین مداحی

بنای شهرداری تبریز را شنیده بودیم ولی اینکه آنجا موزه‌ هم دارد را نه! برای همین مثل سه تا بچۀ مودب سرمان را انداختیم پایین صاف رفتیم قسمت اداریِ بنای شهرداری که یکهو شهردار آمد جلویمان را گرفت و هدایت مان کرد به قسمت موزه و یک نمایشگاه مخوفِ زیرزمینی. وقتی رفتیم توی نمایشگاه دیدیم واقعا بهمان خوش نمی‌گذرد و سریع آمدیم بیرون و رفتیم ادامۀ موزه. یک دور کامل دور ساختمان زدیم و برگشتیم همان جای اولمان و موزه را یافتیم.

    

موزه البته بیشتر شبیه مجلس پاتختی دختر ناصرالدین شاه بود. پر بود از قاشق چنگال‌هایی که قدمت‌شان خیلی سال بود! یک تالار بود مخصوص عکس شهردارهای مختلف تبریز از اول تا کنون. یک تالار مخصوص شهدای تبریز و حوزه دفاع مقدس بود. از همه جذاب‌تر تالار فرش در طبقۀ فوقانی ساختمان بود. یک تالار بزرگ از انواع و اقسام فرش‌ها که دیدن‌شان اصلا خالی از لطف نبود.

    

با صبر و حوصلۀ تمام یاور موزۀ شهرداری را استاد کردیم و زدیم بیرون. موزۀ آذربایجان چیزی بود که تعریفش را شنیده بودیم و سریع رفتیم سمتش. راستش را بخواهید در موزۀ آذربایجان به جز یک اسکلت خانم محترم دیگر هیچ چیز نظرم را جلب نکرد. حتی تالار فرش طبقۀ فوقانی‌اش؛ چون بهترش را در موزه شهرداری دیده بودیم. تنها جایی که کمی هیجان بهمان تزریق شد آنجا بود که تیم محافظت موزه به جرم سوار شدن بر مجسمه‌های سنگی بهمان تیراندازی می‌کرد و ما هم از تیرهایشان جاخالی می‌دادیم. واقعا زندگی با وجود همین سادگی‌ها قشنگ است!

    

موزه آذربایجان را تمام کردیم و نرفتیم مسجد کبود. چرا؟ چون به باورمان که وحدت ادیان بود لطمه میزد! کجای دنیا دیده‌اید برای ورود به مسجد پول بگیرند؟ واقعا دیگران دربارۀ ما مسلمان‌ها چه فکر می‌کنند؟ این سوالات را از خودمان هِی پرسیدیم و یکهو خودمان را توی مسافرخانه یافتیم. یک ساعتی استراحت کردیم. ساعت حدودا پنج یا شش بود که علی هم آمد و بهمان ملحق شد. کمی نشستیم و فکر کردیم دیدیم چای خون‌مان کم شده. لذا برای صرف چای عصرانه راهیِ کافه‌های محلۀ میارمیار شدیم. نفری دو استکان چای دبش زدیم بر بدن و بعد یک گیم‌نت همان حوالی یافتیم و هوس پی‌اِس به سرمان زد.

بدون اغراق بخواهم بگویم؛ رژیم منحوس و منفور صهیونیستی به فلسطینیان آنقدر ظلم روا نداشته که این تِد به برادر کوچکترش! فکرش را بکنید پسر بیچاره را صبح تا شب با اختلاف ده یازده گل میبرد و روی او تمرین می‌کند و می‌آید برای ما کُری می‌خواند. میخواهم توجیهی برای این مسئله بیاورم که نامرد تک تک بازی‌ها را برد. یک بازی از من و دو بازی از یاسین. علی هم بندۀ خدا یک بازی به یاسین باخت و دو بازی به من. خیلی عصبی بلند شدم که پی‌اِس را حساب کنم که علی شبیه بتمن پرید و به ترکی به اپراتور گیم‌نت گفت از ما پول نگیرد. خیلی ناجوانمردانه پی‌اِس را هم حساب کرد. اصلا از وقتی علی وارد زندگیِ ما سه نفر شد زندگی‌مان رنگ و بوی دیگری گرفته بود. بعد با وجود این مهمان‌نوازیِ بی‌نظیر همیشه در صدد عذرخواهی از ما بابت کمی‌ها و کاستی‌ها هم بود.

دلمان یکهو هوس کرد که فضا را تلطیف کنیم و سری به فضای فرهنگیِ شهر تبریز بزنیم و این فضا را هم مثل فضای تاریخی و مذهبی و اجتماعی و اقتصادی تبریز لمس کنیم. پس قصد باغ کتاب کردیم و طی یک حرکت خیلی فرهنگی و فاخر به باغ کتاب سر زدیم. حالا که فکر میکنم می‌بینم چقدر حیف شد یک کتاب از آنجا نخریدم. انگار تکه‌ای از وجودم آنجا جا ماند اصلا! ولی واقعا از فضای ادبی فاصله گرفته بودم و کتاب‌های آنجا هم غالبا ادبی بودند. بچه‌ها نفری یک کتاب خریدند و آمدیم بیرون.

هوا گرگ و میش شده بود باد بی‌نظیری می‌وزید. جان می‌داد برای یک شام دلچسبِ تبریزی و دوغ محلی و از این قبیل داستان‌های دهن آب انداز!

  • حسین مداحی

بعد از آن شام مفصل و دلچسب و دوغِ محلی‌ای که واقعا سنگین بود، کمی پیاده‌روی بد به نظر نمی‌رسید. در حرکتی بَس ناجوانمردانه علی را به حال خودش رها کردیم و سه نفری پیاده به سمتِ مهمانپذیرِ محل اقامت‌مان حرکت کردیم. خیلی شب بود. مطمئنا، اگر در آمریکا زندگی می‌کردم و در مسابقۀ خنداننده شو خندوانۀ صدا و سیمای آمریکا شرکت می‌کردم و داستان منشوریِ آن پیاده‌رویِ طولانی را تعریف میکردم، اول می‌شدم و کلی پول می‌زدم به جیب. ولی خب خیلی بدشانس هستید که من حجب و حیایم خیلی زیاد است و آنقدر زیاد است که خیلی زیاد است و نمی‌توانم آن داستان جذاب منشوری بازگویش کنم. حسرتش بماند به دلتان و افسوس بخورید فعلا.

حدودا دو الی دو و نیم ساعت پیاده راه می‌رفتیم. راه را هم بلد نبودیم، گوشی‌هایمان هم خاموش بود و خیلی شب بود. توی همان کوچه ‌پس‌کوچه‌ها که داشتیم دنبال مسیر می‌گشتیم یاسین از یک ماشین پژو 206 آدرس پرسید. سمت و سو را که مشخص کرد راه افتادیم. کمی بعد، دیدیم همان ماشین کنارمان ایستاد. ایستادیم و دیدیم می‌خواهد ما را تا مقصد برساند.  بندۀ خدا بی مقدمه گفت بیایید برسانم‌تان. یاسین اما هول کرد و نمی‌دانم چه شد که گفت «شرمندتم!» حالا ما آن موقع چیزی نگفتیم ولی خب بعداً حسابی حالش را گرفتیم. آخر برادرِ من، طرف می‌خواهد ما را برساند؛ تو میگویی شرمندتم؟! از اینکه نمی‌توانی این لطف را بهش بکنی شرمنده‌ای؟! هیچی! به جای اینکه بگوید شرمنده‌مان میکنید گفت شرمنده‌تم! بگذریم... برایمان واقعا عجیب بود! یک پسر جوان هم سن و سال خودمان بود و مادر جوانش ظاهرا. می‌خواستند سه جوان غریبه را نصف شب سوار ماشین‌شان کنند و برسانندشان. من اگر بودم هرگز چنین ریسکی نمی‌کردم. ولی خب شرایط را سنجیدند و به این نکته پی بردند که ما از آن خانواده‌هایش نیستیم و ما را رساندند.

صبح ساعت یازده از خواب بیدار شدم و به شوق دیدار پدر آن دو خرسِ خفته را نیز بیدار کردم. خیلی اکشن حاضر شدیم و به سمتِ پدر رفتیم. یکشنبه بود و هوا گرم. در آن هوا تنها چیزی که می‌چسبید یک فقره اعتراف بود نزد پدر گرامیِ احمدی نژاد... ببخشید روحانی. ولی واقعا وحدت ادیان کجا رفته؟ برخلاف مسجد که درش همیشه باز است و همه می‌توانند رفت و آمد کنند؛ کلیسا فقط یک روز در هفته باز است و آن هم برای خواص. برای حضور در کلیسا به عنوان گردشگر می‌بایست از یک جایی نامه می‌گرفتیم و چون مغموم بودیم بیخیالش شدیم. اگر یک پدر یک روزی این سفرنامه را خواند بداند و آگاه باشد به جان همین تِد که قدش بلند است، ما فقط می‌خواستیم کمی از آن شراب روحانی بنوشیم. مدیونید اگر فکر کنید تِد می‌خواست کمی پیانو بنوازد و یاسین هم می‌خواست کمی مباحثۀ عقیدتی با پدر بکند. یک جرعه از همان شراب روحانیِ لامصب را می‌دادید ما می‌نوشیدیم و می‌رفتیم پیِ کارمان و بعدش ازتان تعریف می‌کردیم.

شرابِ روحانی را که ندادند، تِد از شدت کمبود معنویت در معده‌اش، همانجا وسط خیابان دراز کشید و خِشتَک درید و گفت «من گشنمه». درنگ نکردیم و دنبال جایی برای صرف ناهار گشتیم. نبود! به ناچار چندتا شیرینی خریدیم و خوردیم و بعد دوباره رفتیم همان‌ جای همیشگی و همان همیشگی (املت) را سفارش دادیم.

دیدیم هوا خوب است ( و ما با چشمای تَر، دوباره بدون شما میرویم سفر)؛ گفتیم برویم ادامۀ چرخش در شهر و دیدن همان موزه‌هایی که بسته بودند. موزه‌ها را دوست می‌داشتیم. برای اینکه می‌خواستیم بیشتر با آذربایجان آشنا شویم و ببینیم که چطور تاریخی را گذرانده‌اند. مطمئنا دیدن این مسائل از نزدیک خیلی فرق می‌کند با خواندن‌شان توی کتاب. لذا از همان‌جای همیشگی راه افتادیم سمتِ موزه‌ها و بافت تاریخی شهر...

  • حسین مداحی