ناگفته

HTML tutorial
ناگفته

لطفا خاموش دنبال نـــکنید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۷۲ مطلب توسط «حسین مداحی» ثبت شده است

محبوب من

بنشین، کمی آرام بگیر

بگذار برایت قصه بگویم

بگذار حالت را بپرسم و بگذار روزی چند بار سلامت کنم

هرگز به این فکر نکن که از تو میخواهم که دوستم داشته باشی

من همینقدر که اجازه بدهی دوستت داشته باشم برایم کافیست

اینکه مرا بیازاری و نبینی خودش کلی عشق است

مگر عشق همین نیست که محبوبِ آدم او را نبیند و محلش نگذارد؟

باور کن من به همینقدر دلخوشم.

محبوب من

دوست داشتنت خیلی لذت بخش است

حتی اگر تو ندانی

  • حسین مداحی

آدما هر کدوم یک بازتابی دارن. یک بازتاب که میشه اونا رو در اون دید و بر اساس اون بازتاب فهمیدشون و قضاوتشون کرد.

یکی رو میشه تو تعداد سیگارایی که در طول روز میکشه دید و حالش رو فهمید.

یکی رو میشه تو آهنگایی که میخونه دید.

یکی رو تو شعرایی که میگه.

یکی رو توی قدمهایی که برمیداره.

یکی رو هم میشه از تو نوشته هاش دید. درست مثل من. که بازتابِ صافم همین وبلاگه و دفترم. من رو میشه از تو نوشته های اینجا خوب فهمید و قضاوت کرد. میشه حالم رو بر اساسش فهمید. میشه درونم رو جستجو کرد.

بعضی هام مثل اون هستن که سخت میشه فهمیدشون. باید کلی تلاش کرد و در آخر دست خالی برگشت و با کلی فکر غرق شد توی نوشته ها.

  • حسین مداحی
خب هر آدمی یک عمری دارد. اما به نظر من این عمر در واقع کمتر از عمری ست که روی سنگ قبر نوشته می شود. مثلا همین انسیه به نظر من عمرش را کرده دیگر. نه حوصلۀ کلاس را دارد و نه توانش را. من احتمال میدهم فرزندش را فرستاده خارج از کشور که کیف کند و اینجا برای تامین مخارج فرزندش مجبور است بیاید و به ما درس بدهد.
من اگر جای او میبودم میرفتم و با پولی که توی این سالها برای خودم جمع کردم و همچنین درآمدی که همسرم دارد زندگی را سپری میکردم و احتمالا با نوه هایم بازی میکردم. آخر همسرش هم استاد همین دانشگاه است! احتمالا او هم یک پیرمرد پر حاشیه است.
راستش تصمیم گرفتم یک روز برای انسیه یک نامه بنویسم و یک جایی به یک نحوی به دستش برسانم. توی نامه احتمالا مینویسم که به ما و به خودش و به خیلی های دیگر دارد خیانت میکند. مینویسم که قرار نیست تا 150 سالگی تدریس کند! بعد مینویسم آن روز ایمان اصلا حرف نزد و به ناحق وعدۀ انداختنش را بهش داد. این را هم اضافه میکنم که واقعا به این قضیه ایمان آوردم که در غالب مواقع سواد، شعور نمی آورد. بعد زیرش هم یک امضای لاکچری میکنم. البته میدانم احتمالا نامه را نادیده میگیرد و بعد میرود به بقیه دانشجوها باز ظلم میکند؛ ولی خب میخواهم فردای قیامت بهانه ای نداشته باشد که کسی به من نگفت و من خودم متوجه نبودم!
  • حسین مداحی

تفنگ نقره کوبم را فروختم
برای یار قبای ترمه دوختم
قبای ترمه ام را پس فرستاد
تفنگ نقره کوبم؛ داد و بیداد

  • حسین مداحی

روزی که این قالب رو طراحی میکردم به این فکر میکردم اولین قالبی که قراره طراحی کنم و بدون هیچ الگویی هست قراره چطور از آب در بیاد. راستش هیچ ذهنیتی از قبل نداشتم و همینجور قدم به قدم پیش رفتم تا از آخر این قالب شکل گرفت. بعد که از دور نگاهش کردم دیدم به نظر قشنگ میاد!

شما هم اگه دوست داشتین ازش استفاده کنین میتونین دانلودش کنین و برای وبلاگ خودتون بذارینش.

دریافت css

دریافت html

تنها کاری که قراره بکنین اینه که برین توی کدهای html و یا از توی پنل مدریت وبلاگتون توی بخش قالب و ویرایش ساختار قالب فعلی و توی بخش header لینک تصویر هِدِر رو برای خودتون عوض کنین. یک تصویر دلخواه برای خودتون بذارین و از استفاده کردنش لذت ببرین.

  • حسین مداحی

بالاخره یک روز عصر، صدای زنگ خانه به صدا در می آید. من خیلی سریع چراغ مطالعه را خاموش میکنم. کمی صندلی ام را به عقب میکشم و بلند میشوم. لبخند کوچکی روی لب هایم می نشیند و با شتاب به سمت آینه میروم. کمی یقه ام را مرتب میکنم. بعد دستی به صورتم و نفس عمیقی میکشم. در چوبیِ هال را باز میکنم و به حیاط میروم. بوی یاس هایی که از دیوار گوشۀ حیاط بالا رفته اند روحم را نوازش میکند. بعد آرام از کنار حوضِ کوچک وسط حیاط به سمت در حیاط میروم. در را باز میکنم و میبینمش. با دست به داخل حیاط اشاره میکنم و میگویم «بفرمایید داخل!». آرام، جلوی در، کنارم خواهد ایستاد. در را می بندم. بعد باز تعارفش میکنم و به سمت خانه راهی می شویم. حتما او هم بوی یاس ها را احساس خواهد کرد. آرام خواهد گفت «چه بوی خوبی» و بعدش هم یک نفس عمیق خواهد کشید. از پله ها که بالا رفتیم در خانه را برایش باز میکنم. بعد خیلی آرام و در سکوت داخل میشویم و توی هال می نشینیم روی مبل ها. من حتما رو به رویش خواهم نشست. کمی حال و احوالش را میپرسم و بعد نظرش را در مورد یک چای با طعم بِه لیمو میپرسم. او هم حتما قبول خواهد کرد. مگر میشود که بِه لیمو دوست نداشته باشد؟ بعد آرام بلند میشوم و به سمت آشپزخانه میروم. پشت سرم راه می افتد و پشت اپن می ایستد. درست زمانی که مشغول ریختن چای هستم از زیبایی خانه ام تعریف خواهد کرد. حتما سرش را خواهد چرخاند و از دیدن کتابخانه ام، از لای در نیمه باز اتاق شگفت زده خواهد شد. به سمتش خواهد رفت و چند دقیقه ای محو دیدن کتاب ها خواهد شد. بعد از آن لابه لا تولدی دیگرِ فروغ را خواهد برداشت و بازش خواهد کرد. یک شعر را اتفاقی با صدای آرام خواهد خواند. بعد کتاب را خواهد بست و به سمت مبل خواهد آمد. من باز درست رو به رویش می نشینم. در عمق چشمانش خیره میشوم و او حتما سرش را پایین خواهد انداخت و در مورد با صفا بودن محلۀ وسط شهری مان خواهد گفت. ساعت ها در همان حالت به صحبت خواهیم پرداخت. بعد یکهو وقت خداحافظی می رسد و او یادآورش می شود. به آژانس زنگ میزنم و درخواست تاکسی میکنم. بعد تکه کاغذی برمیدارم و همان شعرِ فروغ را برایش مینویسم. آن را توی کیفش خواهد گذاشت و بعد تا در حیاط راهنمایی اش خواهم کرد.

  • حسین مداحی

امیر با چتر به استقبال شیرین رفت.

شیرین چترِ امیر را پس زد.

امیر، درمانده به رفتنِ شیرین خیره شد.

بعد، مضطرب، نشانِ محبت خود را توی کیف شیرین گذاشت.

امیر، با خاطری مملو از پشیمانی و شوق به سمت خانه رفت...

  • حسین مداحی
نه تلگرام دارم نه اینستاگرام و دارم از بیکاری کپک میزنم.
کلی کار دارم برای انجام دادن ولی واقعا حس هیچکدومش نیست.
یه کم بگذره به نداشتن تلگرام و اینستا عادت میکنم و به نظرم درست میشه. نه؟
یک ایده توپ برای نوشتن یک داستان دارم و یک ایده خیلی خیلی توپ تر برای نوشتن یک کتاب.
  • حسین مداحی




مدت زمان: 5 دقیقه 35 ثانیه 

  • حسین مداحی

اینکه به یکی که براش هیچ اهمیتی ندارید بگید دوسش دارید اشتباه محضه.

  • حسین مداحی