ناگفته

ناگفته

لطفا خاموش دنبال نـــکنید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

زندگی من شبیه یک گردالی است. از همان اول همینجوری بوده. خیلی قبل تر وقتی که میرفتیم کلوپ علی آقا و با پلی استیشن یک هایش قارچ خور بازی میکردیم، هر روز نیم ساعت میرفت روی ساعت برگشتم به خانه. حتی وقتی که کامپیوترها پایشان به کلوپ ها باز شد و اسم شان به گیم نت تغییر کرد هم رویه همینطور بود. اوایل ساعت ۶ عصر باید برمیگشتم خانه، بعد کم کم تبدیل شد به ساعت ۷ و ۸ وکم کم ۱۲ شب! به ۱۲ شب که می‌رسید مادرم یک شب با جارو می‌نشست کنارم و آرام با من حرف میزد. فردایش کبود و کوفته ساعت ۶ عصر خانه بودم و باز این گردالی تکرار میشد.

بزرگتر که شدم و همین چندوقت پیش‌ها که فریلنسر بودم ساعت مثل همان گردالی بیدار شدنم از ۶ صبح شروع می‌شد و کم کم می رسید به ۴ عصر! بعد یکهو یک مرضی از فرط بیخوابی می افتاد به جانم و دوباره خوابم تنظیم می‌شد.

حالا هم که مرد بزرگی شده ام و وقت داماد شدنم رسیده، باز یک گردالی افتاده به جانم! اوایل ساعت ۹ دقیق دم در شرکت بودم و حالا بعد یک ماه رسیده به ۱۱. احتمالا این بار با تشر رئیس این گردالی برگردد به جای اولش!

  • حسین مداحی

بعد از مدت های بسیار زیادی دست به قلم بردم و این رو کشیدم

  • حسین مداحی

چه راهکاری وجود داره که وقتی خشمگین هستیم بفهمیم که خشمگینیم، و یا وقتی غمگینیم این موضوع رو بفهمیم.

چرا گاهی یک حالتی داریم که نمیدونیم اون حالت ترسه و یا اندوه و یا خشم و... ؟

قطعا این موضوع خیلی میتونه توی مناسبت های ما با دنیای اطرافمون کمک کننده باشه . اینکه نسبت به احساساتمون درک درستی داشته باشیم و بتونیم کنترل نسبی داشته باشیم روشون. همین شناخت قدم اول برای کنترل احساساته.

حالا شما بگین چه راهکاری وجود داره که احساساتمون رو بشناسیم؟

  • حسین مداحی

من معتاد تنهایی بودم. یعنی شده بودم. آننقدر تنها مانده بودم که دیگر اعتیاد به تنهایی برایم لذت بخش تر از هرچیز دیگری بود.

اما حالا کسی را دارم. شیرین تر از عسل؛ مهربان تر از نسیم و زیباتر از پروانه!

حالا دیگر تعهد دارم به عشقی که در تنهایی به سراغم آمد. حالا دیگر موظفم به یک سری امور. حالا اوضاع فرق کرده.

همین که بتوانم پول خریدن یک دسته گل را در بیاورم، دست مادرم را میگیرم و می رویم در خانه شان بست می نشینیم. با اینکه 50 درصد ما ردیف است و 50 درصد آن ها نیز؛ ولی باز هم نگرانی می آید سراغم. خدا کند که خیلی زود چشم به هم بزنم و همه چی درست شده باشد.

  • حسین مداحی

این روزا درگیر مسابقه علمی اتحاد زیست شناسان هستم و من مسئول فنی و پشتیبانی مسابقه ام. کلی استرس داشتم بابت مشکلاتی که ممکنه به وجود بیاد.

تا الان تنها مشکلاتی که به وجود اومده این بوده که خانم های گرامی توی ثبت نام و ورود به مشکل میخوردن.

یکی اول ایمیلش www میذاشت و نمیتونست ثبت نام کنه.

یکی نمیدونست پوشه اسپم چیه که بره ایمیل رو از اونجا چک کنه.

یکی میگفت برای ثبت نام باید روی دکمه آبی بزنم یا سبز؟! (روی آبی نوشته ثبت نام و روی سبز نوشته ورود!)

یکی پسوردش قدرت کافی برای ثبت توی سایت رو نداشت و نمیدونست مفهوم پسوورد قوی چیه.

یکی رمز ایمیلش رو گم کرده بود و توقع داشت من براش رمز ایمیلش رو بازیابی کنم.

همه اینها رو با آرامش جواب میدم و با خودم میگم کِی میشه یه روز من مسائل و مشکلات ابررایانه های دنیا رو حل کنم؟ میرسه اون روز؟

  • حسین مداحی

هرچقدر که به انتهای کارشناسی نزدیک تر میشم بیشتر میرم تو فکر و هر روز بیشتر به عمق این هزارتوی عجیب فرو میرم. اینکه آیا اصلا ارشد بخونم یا نه؟ اینکه اگر قراره بخونم چی بخونم؟ اینکه اگر قراره نخونم پس چیکار کنم؟ خیلی از اوقات نگرانیم از تحصیل جدا میشه و میره سمت شغل.

شاید پارسال با قدرت و مصمم میگفتم که میخوام برای ارشد گرافیک بخونم و حتی کتاب هاش رو هم خریدم و کلاس خط رفتم و نستعلیق یاد گرفتم! ولی بعد دو به شک شدم که آیا رشته های مدیریت میتونن جذاب تر باشن؟! بعد به این نتیجه رسیدم که رشته های حوزه فناوری اطلاعات میتونن من رو بیشتر به سمتِ علاقه م ببرن و حتی همین دیروز یکهو با جذابیت های بیوانفورماتیک روبرو شدم.

قضیه اصلا این نیست که نسبت به رشته ها و شغل ها ناآگاه باشم و بعد از آگاهی تصمیمم عوض بشه؛ از شغل ها و رشته ها تا حدود خوبی اطلاعات دارم، اما این عوض شدن تصمیم بیشتر به خاطر اینه که هرازگاهی دیدم نسبت بهشون عوض میشه و فکر می کنم سلیقه م بیشتر سمت هرکدوم شونه.

اینقدر دیوانه کننده ست که واقعا گاهی شب ها از شدت فکر کردن سرم رو محکم توی بالش فرو میبرم و سعی می کنم فکرم رو منحرف کنم.

دیوانه کننده تر از همۀ اینها اینه که تازگی ها فکرِ مهاجرت هم افتاده توی کله م!

  • حسین مداحی

تیغ شاید وسیله خوبی برای کشتن آدم ها باشد. شاید وسیله ای برای انجام کارهای روزمره. حتی می توان آن را بهترین وسیله برای حفظ زیبایی ظاهری خیلی ها دانست. اما اعجاب آورترین کار تیغ گردن زدن توهم فناناپذیری انسان است.
شاید ما اجزای یک برنامه نوشته شده توسط یک کودک در یک جهان فراتر هستیم. شاید هم در خوابی عمیق به سر می بریم و توی خواب فکر می کنیم که انسان های هوشمندی هستیم. احتمالا بعد از بیدار شدن مان قرار است صورتمان را اصلاح کنیم و توی آینه وقتی داریم خودمان را می بینیم این زندگی را در کسری از ثانیه مرور کنیم.
با این همه میدانم که یک روز یا گِیم اُوِر می شوم یا از خواب بیدار!
برای همین لازم است وقتی در دوراهی بین لباس قرمز یا آبی و اینکه موهایم پنج سانتی متر باشند بهتر است یا شش سانتی متر، قرار گرفتم یک تیغ بردارم و هاله توهمات شکل گرفته در اطرافم را گردن بزنم!

 

پ.ن: یک بار دیگه از خیر موهام گذشتم!

  • حسین مداحی

شخص آشنای نزدیکی تقریبا دو سال پیش حدود 30 ملیون تومن توی یونیک فاینانس سرمایه گذاری کرد. همون موقع من هم از این کارش خبردار شدم و زیر و بالای یونیک فاینانس رو در آوردم.

چند وقت بعد توی یک تماس یک ساعت و نیمه، کل ماجرای یونیک فاینانس رو برای من از صفر تا صد توضیح داد که البته اکثرش رو می دونستم. مقصودش این بود که بیا و تو هم توی یونیک فاینانس سرمایه گذاری کن و بشو زیرشاخه من. خودِ شخص طی این دو سال حدود 500 میلیون تومن سود کرده است.

یک نکته برام خیلی جالب بود.

ببینید توی شرکت های هرمی مثل بادران و پنبه ریز و... اون نقطه ای که پول حرام میشه اونجاست که شما از زیرشاخه هایی که حتی ندیدین هم درآمد دارین! یعنی زیرشاخه های نسل دوم به بعد. مراجع گفتن نسل اول موردی نداره چون شما به نوعی بازاریابی انجام دادین و موردی نیست کسب سود از این طریق. اما از نسل دوم به بعدِ زیرشاخه ها این درآمد برای شما حرامه. چون شما هیچ زحمتی بابت این قضیه نکشیدید!

توی یونیک فاینانس هم همین قضیه اتفاق میفته. شما بابت نسل دوم به بعدِ زیرشاخه هاتون هم سود به دست میارید. حالا تعبیرِ شخص جالبه:

چون این شرکت توی آمریکاست و شرکتهایی که سهام شون رو میخره هم توی آمریکا هستن مثل اپل و کوکاکولا و... لذا این سودِ حرام حلال میشه! چون آمریکا یک کشور کافره و استفادۀ ابزاری از یک کشور کافر در جهت پیشبردِ اهداف یک فرد مسلمان حلاله.

این قضیه اشتباهه! این فرایند هرمی کلا تولید رو می خوابونه. کلی تاثیر منفی روی اقتصاد داره. مثل دزدی. حالا ما اگر از یک کافر دزدی کنیم آیا حلاله؟ این استدلال در بدوی ترین شکل ممکنه که واقعا به نظرم خنده داره.

  • حسین مداحی

توی دوران کرونا که همگی قرنطینه هستیم و طبیعتا وقت آزادمون بیشتر شده؛ اگر دوست دارید مهارت تون رو افزایش بدید و فتوشاپ رو کامل یاد بگیرید یک پیام به من بدید.

همینجا هم کامنت بذارید مشکلی نیست. یک دوره آموزشی رو شروع کردم و قراره تا آخر خیلی زود پیشش ببریم. اگر دوست دارید با من همراه باشید پیام بدید.

  • حسین مداحی

خیلی کم توی وبلاگ از من می خوانید ولی واقعا خیلی زیاد می نویسم!

همین که شروع میکنم به نوشتن با خودم می گویم خب این چیزی که می نویسم اصلا سر و ته دارد که شما هم چیزی متوجه شوید یا نه؟

بعدبه این فکر می کنم که اصلا موضوع مناسبی هست برای نوشتن؟

بعد فکر و ایده مطلب آنقدر توی ذهنم حلاجی می شود که به کل از منتشر کردنش منصرف می شوم.

چند شب پیش خواستم در مورد این بنویسم که از دیدگاه من خوشبختی یک مسیر است نه یک هدف! بعد یک لحظه شک کردم که شاید قبلا این را نوشته ام. بعد این فکر افتاد توی سرم که آیا واقعا برای خوشبخت شدن به کسی نیاز دارم؟ بعد این موضوع مطرح شد که خوشبختی حقیقی را در چه میبینم؟

آنقدر بالا و پایین شد که خروجی اش شد هیچ!

وبلاگ یک خوبی که دارد برای من همین است. یک کم به افکارم نظم می دهد.

همین الان یادم آمد چند شب پیشش هم می خواستم در مورد این بنویسم که چقدر دلم می خواهد یک اتاق با پنجره رو به حیاط داشته باشم. اتفاقا بعد آن هم به این فکر افتادم که درست است اتاق من پنجره ندارد و فقط به اندازه ای که بتوانم بخوابم توش جا هست ولی توی این اتاق پیشرفت های خوبی کردم و خاطرات خوبی دارم. بعد یادم آمد کارهایم عقب افتاده و رفتم سراغ کارهایم!

ولی من همچنان مثل قبل روزی یک بار وبلاگ را چک میکنم!

 

.

.

پ.ن: من نمیدونستم گودریدز فیلتره چون همیشه از اپش استفاده میکردم.

امیدوارم خدا یک روز فیلتر کننده های این تلگرام و گودریدز و فیس بوک و تویتر رو بهم بده.

جوری مث سگ کتک بزنم اینا رو. صدا خر بدن. اینقد بزنم خودم عرررر بزنم از خستگی اینا جون نداشته باشن صدا در کنن از خودشون.

کم کم دارم به این مرحله میرسم که بگم خدا لعنت کنه این حکومتو!

  • حسین مداحی