ناگفته

ناگفته

لطفا خاموش دنبال نـــکنید

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

اون نمیدونه من چقدر دلم پر میزنه که یک دیقه در روز بیشتر باهاش حرف بزنم

ولی من اگه حتی ۱ دیقه از این کار کوفتی غافل بشم، عملا ۱ ماه میاد روی این دوری.

من میدونم که چقدر دلش تنگ میشه برام، ولی من ۱۰ برابر دلم براش تنگ میشه.

دقیقا آمپاس که میگن منم

  • حسین مداحی

از قدیم گفته اند یک مرد همیشه غم ها و خستگی هایش را میگذارد پشت در و وارد خانه می شود،

قدیمی ها آنقدر که فکر میکنیم هم فهمیده نبوده اند؛

ماشین شهرداری کاری به غم ها و خستگی های مردها ندارد.

  • حسین مداحی

امروز ۱۷ روز از متاهل شدنم میگذره و من فقط ۴ روزش رو کنار همسرم بودم. از معضلات همشهری نبودن با همسر هم این مورد رو میشه نام برد.

بعد از بیشتر از ۷ ماه کار کردن توی شرکت طراحی سایت بالاخره تصمیم گرفتم از شرکت بیام بیرون و برای خودم فریلنسری کار کنم. اینجوری قطعا درآمد بیشتری خواهم داشت و بهتر میشه برای آینده برنامه ریزی کرد.

خیلی سریع باید مقدمات ایجاد یک کسب و کار اینترنتی رو توی بیرجند فراهم کنم و بساط زندگی رو منتقل کنم به بیرجند. بیشتر دوس دارم فریلنسری کار کنم ولی خب داشتن یک دفتر کار بهتره. به این شکل که صبح تا شب برم سر کار و شب برگردم خونه. اینطوری احساس میکنم.

یک زندگی جدید شروع شده و میطلبه آدم از نو بسازه همه چی رو.

مگه نه؟

  • حسین مداحی

این روزا روزای پرتنشی هست برای من. اضطراب، خشم، کینه، افسردگی و همه احساسات ضد و نقیضی که ممکنه تو وجود یک آدم پیدا بشه رو با هم دارم و شاید توی یکی از سخت ترین مقاطع زندگیم هستم.

نمیدونم یک روز اگر کسی این نوشته رو بخونه توی چه حالتیه، توی اتوبوس در حالی که یک دستش به میله اتوبوسه داره میخونه یا وقتی سر کار میخواد چند دیقه ای از کار فاصله بگیره و یا وقتی آخر شب دراز کشیده تا یک کم استراحت کنه.

من این نوشته رو در حالی دارم مینویسم که روی تشکِ همیشه پهنم دراز کشیدم و به بالشتی که به بخاری تکیه داده شده، تکیه کردم.سردردم از کینه و خشم و مضطربم از جهل و حماقت.

من گناهی نکردم، که سرنوشتم گره بخوره به استخاره که آیا خوب بیاد یا بد. من نخواستم چشم های خواهر و برادرام بادامی باشه یا با سیم خاردار از من جدا شده باشن. من جایی که به دنیا میام رو مشخص نکردم. من تعیین نکردم توسط چه کسانی به دنیا بیام یا رنگ پوست و ضخامت استخون هام رو تعیین نکردم.

اما بعضی چیزها رو خودم خواستم. این که عشق بورزم و مهربان باشم. سالها خودم رو تراشیدم تا شدم اینی که هستم. هزاران عیب و ایراد دارم مثل همه شماها که دارید این نوشته رو میخونید ولی هرگز به کسی ظلم نکردم. حق کسی رو نخوردم و تلاش کردم کسی ازم آزار نبینه.

پس چرا باید تاوان چیزهایی که توی اونها هیچ نقشی نداشتم رو پس بدم؟

ای کاش خدا یک معجزه رو میکرد و بهم نشون مداد بنده هاش هنوز اونقدرهام دنیا رو تاریک نکردن.

 

  • حسین مداحی

همیشه آرزوم بوده که توی زندگی مجموعه ای از افراد تاثیر مثبت بذارم و اتحاد زیست شناسان ایران این فرصت رو برام ایجاد کرد. به لطف اتحاد بوده که تونستم به یک جامعه علمی چند هزار نفری خدمت ارائه کنم و از کاری که میکنم راضی باشم.

فکر ایجاد یک بستر برای آموزش آنلاین همانا و ایجاد این بستر همینا! 

توی این سامانه افراد میتونن کلاس برگزار کنن، جلسات شون رو برگزار کنن، وبینار برگزار کنن و خیلی چیزای دیگه. همه چیز یکپارچه و با زیرساخت مناسب فراهم شده تا یک جامعه علمی بتونه ازش نهایت استفاده رو ببره.

این اولین قدم برای ارتقا زیست شناسی این مملکته، میسازیمش با هم.

Lms.biocan.ir

  • حسین مداحی

سال دوم راهنمایی که بودم، دختر خاله ام عروس شد! یکهو دلم خواست بروم عروسی اش و به خانواده اعلام کردم. طبق استعلامی که گرفته شده، خبر آمد که پسرخاله ام در راه رسیدن به بجنورد، از مشهد میگذرد و می تواند من را هم با خودش ببرد. خبرش که به گوشم رسید، گل از گلم شکفت و برای اولین سفر بدون خانواده آماده شدم! غرق شدم در فانتزی های نوجوانی و خودم را تصور کردم که روی صندلی عقب ماشین شاسی بلند پسرخاله ام لم داده ام و بگو بخند می کنم و خیلی شاد و شادان به سمت بجنورد می روم!با

گذشت و روز موعود رسید، پسرخاله ام نیامد دم در تا مرا سوار کند! گفت بیا فلان جا تا برویم. با خودم گفتم ایرادی ندارد! فانتزی که کامل باشد کیف نمی دهد. میروم تا آنجا بهشان ملحق شوم. رفتم، با دیدن پراید قراضه شان کمی خورد توی ذوقم. با خودم گفتم ایرادی ندارد! فانتزی که کامل باشد کیف نمی دهد. نشستم و حرکت کردیم. کمی جلوتر، یکهو دو پیرزن چاق نشستند توی ماشین و پسرخاله ام شروع کرد با آن ها کردی حرف زدن. آنقدر چاق بودند که چسبیدم به در و اهرم بالا و پایین کردن شیشه که ازش فقط یک پیچ مانده بود رفت توی پهلویم! با خودم گفتم ایرادی ندارد! فانتزی که کامل باشد کیف نمی دهد. تا آخر مسیر با هم کردی حرف زدند و من فقط به بیرون خیره بودم. دیگر از فانتزی ام فقط نفسِ سفر بدون خانواده مانده بود و لذت دیدن منظره های مسیر!

از همان سال یک عبارت کلیدی در ذهنم خوب نقش بست: «همیشه، همه چیز آنطور که دلمان می خواهد پیش نمی رود!»

حالا هرچقدر هم که میخواهد دشوار باشد! دیگر نمی خورد توی ذوقم. من از مسیر لذت میبرم.

  • حسین مداحی

زندگی من شبیه یک گردالی است. از همان اول همینجوری بوده. خیلی قبل تر وقتی که میرفتیم کلوپ علی آقا و با پلی استیشن یک هایش قارچ خور بازی میکردیم، هر روز نیم ساعت میرفت روی ساعت برگشتم به خانه. حتی وقتی که کامپیوترها پایشان به کلوپ ها باز شد و اسم شان به گیم نت تغییر کرد هم رویه همینطور بود. اوایل ساعت ۶ عصر باید برمیگشتم خانه، بعد کم کم تبدیل شد به ساعت ۷ و ۸ وکم کم ۱۲ شب! به ۱۲ شب که می‌رسید مادرم یک شب با جارو می‌نشست کنارم و آرام با من حرف میزد. فردایش کبود و کوفته ساعت ۶ عصر خانه بودم و باز این گردالی تکرار میشد.

بزرگتر که شدم و همین چندوقت پیش‌ها که فریلنسر بودم ساعت مثل همان گردالی بیدار شدنم از ۶ صبح شروع می‌شد و کم کم می رسید به ۴ عصر! بعد یکهو یک مرضی از فرط بیخوابی می افتاد به جانم و دوباره خوابم تنظیم می‌شد.

حالا هم که مرد بزرگی شده ام و وقت داماد شدنم رسیده، باز یک گردالی افتاده به جانم! اوایل ساعت ۹ دقیق دم در شرکت بودم و حالا بعد یک ماه رسیده به ۱۱. احتمالا این بار با تشر رئیس این گردالی برگردد به جای اولش!

  • حسین مداحی

بعد از مدت های بسیار زیادی دست به قلم بردم و این رو کشیدم

  • حسین مداحی

چه راهکاری وجود داره که وقتی خشمگین هستیم بفهمیم که خشمگینیم، و یا وقتی غمگینیم این موضوع رو بفهمیم.

چرا گاهی یک حالتی داریم که نمیدونیم اون حالت ترسه و یا اندوه و یا خشم و... ؟

قطعا این موضوع خیلی میتونه توی مناسبت های ما با دنیای اطرافمون کمک کننده باشه . اینکه نسبت به احساساتمون درک درستی داشته باشیم و بتونیم کنترل نسبی داشته باشیم روشون. همین شناخت قدم اول برای کنترل احساساته.

حالا شما بگین چه راهکاری وجود داره که احساساتمون رو بشناسیم؟

  • حسین مداحی

من معتاد تنهایی بودم. یعنی شده بودم. آننقدر تنها مانده بودم که دیگر اعتیاد به تنهایی برایم لذت بخش تر از هرچیز دیگری بود.

اما حالا کسی را دارم. شیرین تر از عسل؛ مهربان تر از نسیم و زیباتر از پروانه!

حالا دیگر تعهد دارم به عشقی که در تنهایی به سراغم آمد. حالا دیگر موظفم به یک سری امور. حالا اوضاع فرق کرده.

همین که بتوانم پول خریدن یک دسته گل را در بیاورم، دست مادرم را میگیرم و می رویم در خانه شان بست می نشینیم. با اینکه 50 درصد ما ردیف است و 50 درصد آن ها نیز؛ ولی باز هم نگرانی می آید سراغم. خدا کند که خیلی زود چشم به هم بزنم و همه چی درست شده باشد.

  • حسین مداحی